#بادیگارد_پارت_197
من: هیچی، گفت اینجا چیکار میکنی؟ گفتم شب بچه ها مهمونمونن، اومدم خرید. بعد تعارف کردم گفتم شما هم تشریف بیارید. از خدا خواسته گفت آدرس بده.
محسن اخمهاش تو هم رفت. رفتم کنارش روی زمین زانو زدم و دستشو گرفتم.
من: محسن، جون من. اگه اومد بهش گیر ندیا، باشه؟
محسن: آوا من خوشم نمیاد ازش، از قیافش، نگاهش. یه جوریه.
من: میدونم عزیزم، ولی یه امشبو دندون رو جیگر بذار. نمیخوام شبمون بخاطر یه چیز بی ارزش خراب بشه.
محسن که انگار از شنیدن "چیز بی ارزش" خیالش راحت شده بود اخمهاشو باز کرد.
محسن: باشه، سعیمو میکنم.
نوک دماغشو کشیدم و گفتم: مرسی.
شب خاله و صغری خانم سنگ تموم گذاشتن. چند جور شام و دسر درست کرده بودن. البته منم کمکشون کردم. کارم که تموم شد رفتم بالا، دوش گرفتم و لباس پوشیدم. شلوار جین با بلوز گلبهی. موهامو سشوار کشیدم و ساده پشت سرم بستم. خوب حالا نوبت آرایشه، یکم رژ گونه با یه رژ لب گلبهی کمرنگ. آره خوبه.
صدای زنگ خونه اومد، از اتاق رفتم بیرون، محسنم از اتاقش اومد بیرون. شلوار جین با پیراهن نوک مدادی، ته ریششم مرتب کرده بود. سوت زدم واسش.
من: محسن ترکوندیا.
محسن: تو هم همینطور.
خوشحال خندیدم و گفتم: مرسی.
اومدم از پله ها برم پایین که محسن دستمو کشید. همینجور که منو میبرد سمت اتاق گفت: آوا فکر کنم یه چیزی یادت رفته.
به سر تا پام نگاه کردم و گفتم: چیزی یادم نرفته که. چطور؟
محسن اشاره کرد به موهام و گفت: پس شالت کو؟
چشمهامو ریز کردم و گفتم: از کی تا حالا من توی خونه هم شال سر میکنم؟
محسن: از وقتی که غریبه ها میان خونه تون.
romangram.com | @romangram_com