#بادیگارد_پارت_196


شب کامی و بهار دعوت بودن خونمون. با بادیگاردم محمد رفتم خرید. خریدهامو کردم و اومدم سوار ماشین بشم که یکی صدام کرد. برگشتم سمت صدا، کیارش مؤدب پور بود.
من: اِ شمایید؟ حالتون خوبه استاد؟
کیارش برگشت عقبشو نگاه کرد و گفت: من تنها اومدم، پس جمع بستنتبرای چیه؟
من: خب، خوبی کیارش جان؟
کیارش: مرسی، تو خوبی؟ اینجا چیکارمیکنی؟
من: شب بچه ها دعوتن خونه مون، اومدم یکم خرید کنم.
کیارش: آها، خوش به حالشون.
من: خوشحال میشم اگه شما هم تشریف بیارید.
کیارش که انگار از خداش بود گفت: مزاحم نمیشم؟
مزاحم من که نه، ولی محسن ببینتت یه کاری میکنه ازجونت سیر بشی.
من: نه بابا، مزاحم چیه؟ مراحمی.
کیارش: خب پس شب خدمت میرسم، فقط لطف کنید آدرسو بدید.
آدرسو دادم دیگه خداحافظی کرد و رفت. منم بدبخت شدم رفت.
رفتم خونه، محسن جلوی تلویزیون نشسته بود. جراتشو نداشتم که بهش در مورد کیارش بگم، ولی باید میگفتم. رفتم روی مبل نشستم. محسن نگاهم کرد و لبخند زد. خوب انگار هوا آفتابیه.
من: محسن.
محسن: بله؟
من: الان که رفته بودیم بیرون، استادمو دیدم.
محسن: کدوم استادت؟
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: مؤدب پور.
محسن یه ابروشو انداخت بالا.
محسن: خوب؟

romangram.com | @romangram_com