#بادیگارد_پارت_195
خاله آروم زد به پام و لبشو گاز گرفت.
من: ا خاله دیگه ضد حال نزنید.
باز دستمو گرفتم به آسمون: خدایا یه شوهر خوشگل، چشم و ابرو مشکی، قد بلند و چهار شونه، خوشتیپ، مایه دار باشه یا نباشه مهم نیست. از اینها یکی بکوبون تو سر من، واسه خاله و صغری خانمم بفرست.
صغری خانم از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: چی مادر؟
من: شوهر مامانی.
صغری خانم لبشو گاز گرفت و زد به صورتش: وای استغفرالله، خدایا توبه.
من: مگه چیه مامانی؟ شما و خاله تازه اول جوونیتونه. تازه، با هم میریم بوتاکس میزنیم، لپامونو بزرگ میکنیم، چین و چروک صورتمونو میگیریم. بعد یکیم میزنیم به لبمون که اینجوری قلوه بشه. بعدشم مانیکور و پدیکر. به به چه دافایی بشید شما.
یهو محسن پقی زد زیر خنده. خاله که انگار از بابت محسن خیالش راحت شده بود که از شوخیم ناراحت نشده خندید. صغری خانم از اونور هی زیر لب اسغفار میکرد و سرشو از روی تاسف تکون میداد.
خاله: از دست تو دختر. حالا من میگفتم جوونم، ولی دیگه نه اینقدر که از این کارا کنم.
من: وا خاله مگه چیه؟ بعدم یه داداش کوچولو واسه محسن میاری و میندازی تو بغلش.
خودم شروع کردم غش غش خندیدن. واقعا تصور اینکه محسن داداش کوچولو داشته باشه خنده دار بود.
خاله: وای آوا، بلا به دور. بجای اینکه محسن بچه شو دست بگیره و من نوه مو، نشستی این حرفا رو میزنی.
من: مزاح کردم خاله جون. ولی هنوزم روی حرفم هستما، یه چند تا بوتاکس که اشکالی نداره.
خاله خندید و هیچی نگفت. یه آه کشیدم که خاله برگشت نگاهم کرد.
خاله: چته عزیزم؟ نبینم آه بکشی.
من: خاله، یکی این وسط نیست که عاشق ما بشه ها. والا توی همهٔ فیلما و کتابها دختره هزار تا خاطرخواه داره. الا من بدبخت. حتی پسر دائی و پسر عمو هم ندارم که عاشقم بشن.
محسن یه ابروشو انداخت بالا و با لبخند کجی گفت: پس پارسا چیه؟
برگشتم و با چشمهای گشاد شده بهش نگاه کردم، دیدم سرشو انداخته پایین و شونه هاش داره از خنده تکون میخوره. منم شروع کردم به خندیدن. این گیس بریده هم زبون داره ها.
******
romangram.com | @romangram_com