#بادیگارد_پارت_194

محسن: آره عزیزم. همینجا پیشتم، تو نگران چیزی نباش. آروم بگیر بخواب، باشه؟
با پشت دست اشکهامو پاک کردم و جا واسهٔ محسن باز کردم.
من: باشه.
محسن دستشو باز کرد و منو گرفت توی بغلش. منم سرمو گذاشتم روی سینه ش.
محسن: آوا چرا داری میلرزی؟
من: نمیدونم محسن، هنوز میترسم. از مار متنفرم. میگن مار یعنی دشمن آدم.
محسن دستشو که دور کمرم بود محکمتر کرد.
محسن: بهش فکر نکن، چیزی نیست، بخواب.

چشمهامو بستم، صدای تپش قلب محسن و بوی عطرش بهم آرامش میداد. کم کم خوابم برد. چشم باز کردم، صبح بود. غلتی زدم و به در خیره شدم. محسن. با یادآوری محسن به دور و برم نگاه کردم. پس محسن کجاست؟ لابد دیشب بعد از اینکه منو خواب کرده رفته توی اتاقش.

صورتمو شستم و رفتم پایین. محسن داشت مثل همیشه روزنامه میخوند. سلام کردم و نشستم. نمیدونم این شرم و حیا از کجا اومده بود که اینقدر از محسن خجالت میکشیدم. من که این چیزا برام معمولی بود و اصلا خجالت نمیکشیدم. ولی با محسن همه چیز فرق میکرد.
بعد از صبحونه نشستم جلوی تلویزیون که خاله و محسنم اومدن.
خاله: مگه امروز دانشگاه نداری عزیزم؟
من: چرا خاله، ولی حوصله ندارم واسهٔ یه کلاس برم دانشگاه. امروزو به خودم مرخصی دادم.
با هم داشتیم سریال میدیدیم که یکی از هنرپیشه های محبوبمو نشون داد. به محسن که داشت کتاب میخوند نگاه کردم. دستمو گرفتم رو به آسمون.
من: خدایا از این شوهرای خوشگل و خوشتیپ به من و خاله عنایت فرما. الهی امین.
خاله که داشت میوه میخورد با حرف من میوه پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن. رفتم زدم پشت کمرش.
من: خاله چی شد؟
خاله: دختر خدا بگم چیکارت نکنه، این چه حرفی بود که زدی؟
بعد زیر چشمی به محسن نگاه کرد. اما من بیخیال.
من: وا خاله، مگه چیه؟ تازه اول جوونیتونه. بعدشم خانم به این خوشگلی و متشخصی، در تعجبم که هنوز مجردی.

romangram.com | @romangram_com