#بادیگارد_پارت_191
حس کردم یکی دست انداخت دور کمرم و به خودش چسبوند، بدون اینکه چشمهامو باز کنم از بوی عطرش فهمیدم محسنه. سرمو گذاشتم روی شونش و همینجور گریه کردم. دلم براش تنگ شده بود، حتی برای اذیتهاش، غیرتی شدنهاش، لجبازیهاش. محسن سرشو گذاشته بود روی سرم و دستشو که دور کمرم بود هی تکون میداد.
محسن: آوا ببخشید ناراحتت کردم، نباید تند باهات حرف میزدم. آخه غافلگیرم کردی عزیزم.
چیزی نگفتم، همینجور به گلهای باغچه زل زده بودم.
محسن: عزیزم، من و تو فقط محرم همیم. هنوز عروسی نکردیم. زشته یه خانم متشخص مثل آوا خانمم، بیاد روی پای یه مردی مثل من بشینه. درک کن عزیزم.
تازه فهمیده بودم که چی داره میگه. اه آوا چقدر تو خنگی. تو که همیشه توی این چیزا تیزی چرا عقلت به اینجا نرسیده بود؟ گند زدی حسابی.
من: اما من منظوری نداشتم، فقط دلم برات تنگ شده بود.
محسن: میدونم که منظوری نداشتی گلم. فدای اون دل کوچیکت که الان داره به قول خودت بندری میزنه.
با این حرفش پقی زدم خنده، محسنم خندید و محکم بغلم کرد. سرمو گذاشتم روی سینه ش و چشمهامو بستم.
من: محسن، تو منو اینجوری قبول نداری.
محسن: منظورت چیه؟
من: یعنی تو منو اینجوری که هستم نمیخوای، میخوای منو تغییر بدی. حجاب، رنگ مو، ابرو، آرایش و خیلی چیزهای دیگه.
محسن صورتمو گرفت توی دو تا دستهاش و زل زد به چشمهام.
محسن: تو موهای واقعیت چه رنگیه؟
من: قهوه ای.
محسن: تو وقتی به دنیا اومدی، یا حالت طبیعیت آرایش داشتی؟
من: نه.
romangram.com | @romangram_com