#بادیگارد_پارت_192
محسن: تو ابروهات از اول اینجوری توی هوا بود؟
خنده م گرفت و گفتم: نه.
محسن: خوب، آوا اگه توجه کنی این تویی که خودتو قبول نداری و داری خودتو عوض میکنی. من تورو همینجور ساده، بدون هیچ رنگی، بدون هیچ آرایشی میخوام.
اِاِاِ، راست میگها. حالا که دارم فکرشو میکنم میبینم کاملا حق با محسنه. پس چرا اینهمه وقت من اسکل نفهمیدم؟ باز به چشمهای محسن نگاه کردم که داشت لبخند میزد. بینیشو بوسیدم و باز رفتم توی بغلش.
من: آره راست میگی. من خودمو قبول نداشتم، ولی از این به بعد میشم آوای اصلی.
محسن: راستی، منم دلم برات تنگ شده بود آوای من.
من: خیلی دوست دارم، خیلی زیاد. بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
محسن: میدونم، منم خیلی دوست دارم. بیشتر از اینی که نشون میدم.
همینجور توی سکوت بودیم ولی دلامون داشتن حرف میزدن. یه دفعه بدنم لرزید، چشمهامو باز کردم. واای من اصلا لباس گرم نپوشیده بودم. محسنم لرزشمو فهمید چون دستمو گرفت و بلندم کرد و با هم رفتیم توی خونه. میلاد و بابا اومدن و یکم پیششون نشستم. بعد شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم. لباسمو عوض کردم و دندونامو شستم، کنار تخت نشستم، از توی کشو قوطی قرصو برداشتم و دوتا گذاشتم توی دستم. صدای در اومد.
من: بیا تو.
محسن: آوا موبایلتو پایین جا گذاشته بودی.
من: مرسی عزیزم.
موبایل رو ازش گرفتم. محسن به دستم نگاه کرد.
محسن: سرما خوردی؟
من: نه.
محسن: پس قرص واسه چیه؟
من: آرامبخشه.
محسن: چی؟ آرامبخش چرا میخوری؟
من: شبا بدون اینا خوابم نمیبره، یا اگه هم ببره همش از خواب میپرم.
romangram.com | @romangram_com