#بادیگارد_پارت_190

بغض کردم، آخه بدجور خورد تو ذوقم. مثلا خواستم دلشو به دست بیارم، این خوب فراری شد بدبخت. اگه فرار کرد بهش حق میدم. همینجور با انگشتهای دستم بازی میکردم. محسن صندلیشو کنارم کشید و دستمو گرفت توی دستش.
محسن: نبینم آوام ناراحت باشه ها. آخه عزیزم مگه چی شده؟ اولین باره که درست کردی، دفعه بعد از اشتباهت یاد میگیری و خوبشو درست میکنی. البته اینم خوبه ها، من شور دوست دارم. نمیدونم تو چرا الکی خودتو ناراحت میکنی. این یه چیز طبیعیه. مامان من بعد از ۳۰ سال هنوز بعضی موقعها غذاش یا شوره یا بی مزه. بعضی موقعها هم میسوزونه. چیز خیلی طبیعی ایه. ناراحت نباش آوای من.

بعد پیشونیمو بوسید. زیر لب زمزمه کردم: آوای من.
محسن: آره تو آوای منی. تو صدای منی. مرسی که بخاطر من به خودت زحمت دادی و شام درست کردی. حالا هم این لب و لوچه رو جمع کن تا شاممونو بخوریم.
من: میترسم سکته بزنیم بس که شوره.
محسن خندید و لپمو کشید.
محسن: هیچیمون نمیشه، چون این غذا رو با عشق درست کردی و ما هم دوسش داریم.

بعد رفت سر جاش نشست و باز شروع کرد به خوردن. منم بی خیال شدم و شروع کردم به خوردن. واسم مهم نیست که غذا شوره یا بده، واسم این مهمه که محسن پیشمه. پس تا آخرش میخورم. شام که تموم شد محسن کمکم کرد و میزو جمع کردیم. بعد ظرفها رو گذاشتم توی ماشین ظرف شویی و چایی دم کردم. محسن روی مبل نشسته بود و فوتبال میدید. چایی رو گذاشتم روی میز و به محسن نگاه کردم. از اون شب درگیری دیگه خیلی کم با محسن تنها میشدم، خیلی دلم براش تنگ شده بود.

خواستم خودمو لوس کنم رفتم نشستم روی پاهاش و دست انداختم دور گردنش. محسن شروع کرد به تکون خوردن و تقلا میکرد که منو بلند کنه.

محسن: آوا پاشو، پاشو دیگه. د میگم پاشو دختر.
من: چته تو؟ یعنی اینقدر سنگینم که پاهات درد گرفته؟ نمیخوام، دوست دارم تو بغل عشقم بشینم.
محسن: آوا پاشو زشته.
من: کجاش زشته؟
محسن: زشته روی پای یه مرد نشستی.

با دهن باز بهش نگاه کردم، یعنی چی؟ زود بلند شدم. نه بابا، انگار امروز همه قصد کردن که بزنن تو برجک ما. یعنی تو برو بمیر آوا خانم. این حرکتش خیلی بهم بر خورد، سرمو انداختم پایین و رفتم توی حیاط. با دو رفتم سمت تاب و روش نشستم. پاهامو جمع کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم.

آخه من عاشق چیه این بشر شدم؟ مگه چی داره که من دیوونشم؟ محسنو توی ذهنم تجسم کردم. اون قد بلندش، اون هیکل چهار شونه ش، پوست سبزه ش، چشم مشکیش که برق میزد، نگاه جذابش که بعضی وقتها مهربون میشد، ابروهای کلفت و مرتبش، اون دوتا چال لپاش، لب خوش فرمش، مخصوصا اون لبخند قشنگش که منو دیوونه میکنه. از همه مهمتر غیرتش و اخلاقش. چشم پاکیش. اینا همه خصوصیات خوبشه. اما خصوصیت بدش، فقط خشک بودنش و دمدمی مزاجیشه. طرف خصوصیات خوب ترازوش سنگینتره. واقعا دوستش دارم، بدون اون نمیتونم.

romangram.com | @romangram_com