#بادیگارد_پارت_189
محسن: در ضمن، خوشگل شدی.
لپم سرخ شد و سرمو انداختم پایین. محسن دستاشو به هم زد.
محسن: خوب شروع کنیم.
بعد شروع کرد به خوردن، غرق تماشاش بودم. یهو دیدم چشمهاش گرد شده و داره منو نگاه میکنه.
من: چی شد؟ بدمزه ست؟
محسن: هان؟ نه اتفاقا خیلی خوشمزست. دستت درد نکنه.
خوشحال از اینکه دست پختمو پسندیده. قاشقو پر کردم و گذاشتم توی دهنم. حالا نوبت من بود که چشمام گرد بشه. چقدر شور بود. انگار نمکدونو کامل توش خالی کردن.
من: اه، این چیه؟ چرا اینقدر شوره؟
محسن: چشه؟ کجاش شوره؟ اتفاقا خیلیم خوشمزست.
باز قاشقو پر کرد و خورد. پس بگو چرا بیچاره چشمهاش چهارتا شد، ولی بخاطر دل من هیچی نگفته. بلند شدم رفتم کاغذها رو آوردم و مواد لازمشو دوباره خوندم.
من: خوب درست نمک ریختم دیگه، نوشته۳-۴ قاشق نمک. خوب منم ریختم دیگه.
به محسن نشون دادم، محسن کاغذو برداشت و مشغول خوندن شد. یه لبخند گشادی روی لبش نشست.
محسن: عزیزم اشتباه خوندی، اینجا نوشته سه چهارم قاشق نمک. نه سه تا چهار قاشق نمک.
با چشمهای از حدقه در اومده زل زدم بهش.
من: نهههههههههههه
محسن: ارههههههه.
من: وااای، آبروم رفت. یه بار خواستم شام درست کنما. اصلا دفعه دیگه آشپزی نمیکنم.
romangram.com | @romangram_com