#بادیگارد_پارت_188
محسن: پس محمد کجا بود؟
من: محمد همون موقع از کلاس رفت بیرون، یکی رو دیده بود فکر کرده بود منم و از دستش فرار کردم. دنبالش رفته بود بیرون.
محسن ساکت بود و داشت فکر میکرد، احساس کردم که موندنم فایده نداره. بدون هیچ حرفی از اتاق رفتم بیرون. بذار قهر کنه. بهتر از اینه که بعد خودش بفهمه و حالمو جا بیاره. به نظر من که چیز بزرگی نبود. یعنی واسه من که چیز عادی ایه، ولی محسن دوست نداره دست کس دیگه ای بهم بخوره. الهی من فدای غیرتش بشم که پدر منو سوزونده.
شب به جز من و محسن کسی خونه نبود. قرار بود خودم شام درست کنم. بهترین راه همینه. شنیده بودم که مردها دلشون توی شکمشونه. اگه میخوای دلشونو به دست بیاری واسشون غذای خوشمزه درست کن. پس پیش به سوی غذا درست کردن. از توی اینترنت طرز تهیه چند تا غذای چینی رو پیدا کردم و ازشون پرینت گرفتم. کاغذها رو گذاشتم جلومو از روش غذا درست کردم. همه چیز رو با سلیقه ی کامل درست کردم. به محسن اجازه ندادم که بیاد توی آشپزخونه. رفتم بالا و لباسمو در آوردم. پیف پیف چه بوی سیر و پیاز میده. تند رفتم دوش گرفتم و بعدش موهامو موس زدم. لباس آبی خوشگلی با جین پوشیدم و آرایش ملایمی کردم. تا میتونستم عطر زدم. ببین چی شدی آوا خانم.
زود برگشتم توی آشپزخونه و افتادم به جون میز. بشقاب و قاشق و چنگالا رو گذاشتم، حالا گلدون پر از گٔل قرمز. شمعهای قرمز. غذا رو کشیدم و شمعا رو روشن کردم، چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم و محسنو صدا کردم. محسن اومد داخل، تا میزو دید چشمهاش چهارتا شد.
محسن: آوا چی کردی؟
من: بده؟
محسن: خیلیم خوبه، دستت درد نکنه. به به چه بویی.
اومد نزدیک و به میز نگاه کرد.
من: بشین خوب.
نشست، ولی همینجور داشت بشقابو نگاه میکرد.
من: چرا نمیخوری؟ منتظر چی هستی؟
محسن: آوا ایندفعه توش سم دیگه نریختی نه؟
چپ چپ نگاهش کردم که غش غش خندید. ببند نیشتو که میخندی خوشگل میشی.
من: اونموقع که دشمن خونیم بودی سم نریختم، الان که عشقمی سم بریزم؟
محسن با لبخند نگاهم میکرد. دستشو گذاشت رو دستم.
محسن: شوخی کردم آوایی. دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی.
خوشحال شدم که بخاطر حرف امروز ناراحت نیست و تونستم از دلش در بیارم.
romangram.com | @romangram_com