#بادیگارد_پارت_187
من: چیه؟
خاله: عزیزم مگه روزه نیستی؟
من: نه خاله، تعطیلیمه.
هیچی نگفتن و خندیدن.
من: راستی خاله، آقا محسن بیدارن؟
خاله: آره عزیزم، چطور؟
من: هیچی کارش داشتم. پس من برم پیشش و بیام.
در اتاقو زدم و منتظر موندم که جواب بده. یه دفعه خودش در اتاقو باز کرد. به سر تا پاش نگاه کردم، یه گرم کن سفید با لباس یشمی تنش بود.
چشمک زدم و گفتم: میتونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم آقای راد؟
محسن آروم خندید و سرشو تکون داد و رفت کنار تا من برم تو. رفتم روی تخت نشستم و مقنعه مو در آوردم.
محسن: چه خبر؟
من: سلامتی.
استرس گرفتم. دستمو قلاب کرده بودم و با حالت عصبی پاهامو تکون میدادم. خیلی از کار امروزم پشیمون بودم و میترسیدم محسن ناراحت بشه. اما مجبور بودم بهش بگم تا از کس دیگه ای نشنوه و واسم دردسر درست نشه.
محسن: چته آوا؟ چیزی شده؟
من: ببین محسن، من امروز یه کاری کردم که الانم مثل سگ پشیمونم.
محسن اخم کرد و گفت: تو باز اینجوری حرف زدی؟ تعریف کن ببینم چی شده.
من: هیچی، این کامی بزغاله امروز مارمولک آورده بود تو کلاس، منم از مارمولک بدم میاد. یعنی چندشم میشه، وقتی دیدمش تنها کاری که کردم این بود که چشمهامو بستم و جیغ زدم. بعد احساس چندش کردم و همینجور میپریدم و دست میکشیدم به بدنم.
نفس صدا داری کشیدم و زیر چشمی به محسن که داشت نگاهم میکرد نگاه کردم. ادامه دادم.
من: بعد استادمون اومد بردم یه گوشه و میخواست آرومم کنه ولی من بس که ترسیده بودم زدم زیر گریه. وقتی به خودم اومدم که توی بغلش بودم و داشتم گریه میکردم.
بلند شدم و به محسن نگاه کردم که همینجور اخم کرده بود و صورتش قرمز شده بود. زل زده بود به دیوار.
من: بخدا نفهمیدم چی شد محسن، اصلا تو حال خودم نبودم. فشارم افتاده بود و داشتم میلرزیدم. ببخشید. از ته دل میگم که ببخشید.
romangram.com | @romangram_com