#بادیگارد_پارت_186

من: خوب شما استادمون هستید، نمیشه که به اسم کوچیک صداتون کنم.
مؤدب پور: جلوی دیگران آره، ولی وقتی که تنهاییم کیارش صدام کن آوا جان.
من: ولی من اینجوری راحت نیستم.
د بفهم دیگه زولبیا، یعنی زودی پسر خاله نشو و تو هم اینقدر واسه من آوا آوا نکن.
مؤدب پور: چرا؟ مگه ما با هم دوست نیستیم؟ دو تا دوست که همدیگه رو با اسم فامیلی صدا نمیکنن.
لبخند زد، منم لبخند زدم. یهو سر و کله بادیگارد پیدا شد.

من: به به، اگه آقای راد بدونن شما بخاطر مارمولک فرار کردید خوش به حالش میشه محمد جان.
بادیگارد که اسمش محمد بود: ببخشید خانم، یکیو دیدم فکر کردم شماین که رفت بیرون. رفتم دنبالش که فهمیدم شما نیستید و زود برگشتم.
من: اشکال نداره. خوب فکر کنم کلاس تعطیل شد بریم دیگه.
یه نگاهی به کیارش انداختم که داشت سرشو از روی تاسف تکون میداد.
کیارش: من که میدونم کار اون کامیار مارمولکه. یادم باشه بهش بگم فامیلاشو توی کلاس نیاره که باعث ترسیدن و غش کردن بعضیا میشه.
خندیدم، اینم شیطونه ها. من میگم کامی چرا اینقدر با این جور شده، پس واسهٔ این شوخ طبعیشه.
من: با اجازه استاد، ما دیگه میریم.
کیارش یه اخم کوچیک کرد و گفت: استاد؟
به روی خودم نیاوردم و خداحافظی کردم. هنوز از در بیرون نرفته بودم که صدام کرد. برگشتم سمتش.
کیارش: آوا جمعه با بچه ها میخوایم بریم کوه. تو هم بیا.
من: شرمنده فکر نکنم بتونم بیام.
کیارش: چرا؟
من: چون آقای راد هنوز حالشون کاملا خوب نشده و نمیتونن راه برن. منم بدون ایشون جایی نمیرم. شرمنده.
دیگه زود از کلاس رفتم بیرون که زر زیادی نزنه. رسیدم خونه رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم. خاله و صغری خانم داشتن چایی میخوردن. سلام کردم و تا خواستم آب بخورم یهو جیغ دوتاشون در اومد. با تعجب بهشون نگاه کردم.


romangram.com | @romangram_com