#بادیگارد_پارت_185
****
محسن روز به روز حالش بهتر میشد و دیگه میومد پایین تا همه با هم غذا بخوریم. این چند وقته با یه بادیگارد جدید میرفتم دانشگاه و میومدم. امروز فقط یه کلاس داشتیم اونم با مؤدب پور. دخترهای دانشگاه همه دیوونش بودن. هرچقدر بهش میچسبیدن اون محل نمیذاشت. خیلی خوش اخلاق بود و با همهٔ دانشجوها دوست شده بود. نشسته بودیم سر کلاس و مؤدب پور داشت درس میداد، کامی واسه وسطای کلاس نقشه کشیده بود و به ما گفته بود که مثلا آماده باشیم.
کامی با پا زد به صندلیم که یعنی آماده باشم، بعد یهو خودش پرید که باعث شد خشایار و چندتا از پسرها که کنارش بودن بپرن عقب. منم که حوصله خودمو هم نداشتم فقط داشتم بهشون نگاه میکردم. فکر میکردم باز سوسک آورده، ولی یهو دیدم یه چیز از جلوی پام رد شد. تازه فهمیدم که مارمولکه. نفهمیدم چی شد، فقط دست گذاشته بودم روی صورتم و جیغ میزدم. کلاس ریخت به هم و همه همدیگه رو هل میدادن. تو این وسط یه دفعه دیدم یکی بازوهامو گرفت و منو کشید، بعدش چسبوندم به دیوار. هنوز از بودن مارمولک چندشم میشد و همینجور میپریدم و گریه م گرفته بود. ای کامی نمیری با این کارت که منو کشتی. حس کردم یکی بازومو گرفته و داره تکونم میده، چشمهامو آروم باز کردم، مؤدب پور بود.
مؤدب پور: آوا نترس، چیزی نیست.
من: مارمولکه، بدم میاد ازش.
بچه ها همه از کلاس رفته بودن و کسی توی کلاس نبود. این بادیگارد بی عرضه کجاست پس؟ دیوانه خودشم انگار ترسیده و در رفته. قلبم داشت تند تند میزد، فشارم افتاده بود و دست و پام داشت میلرزید. صداشو شنیدم.
مؤدب پور: آوا، خوبی؟
بهش نگاه کردم، چه چشمهای قشنگی داره، نمیدونم چی توی نگاهش بود. زدم زیر گریه. مؤدب پور هرکاری کرد آروم نگرفتم، یهو منو گرفت توی بغلش. نمیدونم چرا ولی مقاومت نکردم. بوی عطرش پیچید توی دماغم. همینجور من گریه میکردم و اون داشت دلداریم میداد. یکم که آروم شدم نشوندم روی صندلی. رفت بیرون و یکم بعدش با آب قند اومد. آب قندو که خوردم حالم بهتر شد.
خجالت میکشیدم نگاهش کنم. آخه من چقدر ضعیف شدم که اجازه دادم بهم دست بزنه. وای محسن کاش اینجا بودی تا اینجوری نمیشد، مطمئنم اگه محسن اینجا بود قبل از اینکه چیزی بشه منو یه گوشه میبرد و خودشو حصارم میکرد. واای کامی میکشمت، صبر کن دارم برات. حالا دیگه بدون هماهنگی مارمولک میاری آره.
مؤدب پور: بهتری؟
خجالت زده بدون اینکه سرمو بالا بگیرم گفتم: بله ممنون.
دست انداخت زیر چونم و سرمو گرفت بالا. به چشمهاش نگاه کردم. نمیدونم چرا نمیتونستم باهاش مثل پسرهای دیگه بد اخلاقی کنم و اجازه ندم که بهم دست بزنه.
مؤدب پور: از من خجالت میکشی آوا؟
من: نه استاد.
مؤدب پور: کیارش.
با تعجب بهش نگاه کردم.
مؤدب پور: اسمم کیارشه نه استاد.
romangram.com | @romangram_com