#بادیگارد_پارت_184
یکم ساکت شدیم که محسن حرف زد.
محسن: آوا تو داری روزه میگیری؟
من: اوهوم.
محسن: چرا؟
من: واا، چرا داره؟ آدمها چرا روزه میگیرن؟
محسن: آخه تو خیلی وقته که داری روزه میگیری. معمولا خانوما هفت روز در ماه نمی تونن...
چپ چپ نگاهش کردم که ساکت شد.
من: میگم توی درگیری سرت به جایی خورده؟ این چه حرفیه که تو میزنی؟ اصلا به تو چه. قشنگ عدد روزهای زنا رو هم میدونه. پررو.
محسن: ا، مگه چی گفتم؟
من: هیچی، فقط روز شماریت حرف نداره.
محسن: آوا، نذر کرده بودی؟
من: چی؟ نذر کردم که چی بشه؟
محسن: نذر کردی که اگه من به هوش بیام نمازهای قضات رو میخونی و روزه هات رو میگیری؟
یا امام علی، اینا رو از کجا میدونه؟ نکنه این مثل ادوارد توی توایلایت (Twilight) میتونه فکر آدمو بخونه؟
من: واا، بابا اعتماد به نفس. مگه خلم که این همه گشنگی بخاطر تو بکشم؟
بلند شدم از اتاق برم بیرون که محسن دستمو گرفت و کشید سمت خودش. آخه از شما چه پنهون؟ خودمو یه جورایی پرت کردم تو بغلش. اومدم ناز کنم و باز بلند بشم که محسن سفت منو گرفت و با لحن آرومی صدام کرد.
محسن: آوا.
نفسمو حبس کرده بودم و تکون نمیخوردم. مرضو آوا که دلم بندری رفت.
محسن: من که میدونم بخاطر منه. ولی نمیدونم چرا داری پنهون کاری میکنی. ولی بدون با این کارت بهم ثابت کردی که چقدر دوستم داری و دیوونم کردی.
به زور نفس کشیدم و گفتم: تو دیوونه بودی، ربطی به من نداشت.
با پیشونیش آروم زد به سرم و با خنده گفت: مثل خودتم.
romangram.com | @romangram_com