#بادیگارد_پارت_183
بهار: برو بابا، غیرتی کجا بود؟
کامی: باشه هرچی تو بگی. هیچی، داشتم از آوا بابت قولی که داده بود یه قولهایی میگرفتم.
بهار: چیو؟
کامی: اینکه وقتی محسن خوب شد یه شب ما رو دعوت میکنه به خونشون.
بهار: دو ساعت اینو میگفتید؟
کامی: آخه این بخیله، من نمیدونم با اینهمه پول میخواد چیکار کنه؟ هی چونه میزد که نه فلان چیزو نمیگیرم گرونه، فقط چایی و شیرینی. اینقدر گفتم تا آخر مخشو زدم.
*****
بعد از مرخصی محسن از بیمارستان، خاله نذر کرده بود که اگه محسن به هوش بیاد گوسفند سرمیبره و گوشتشو به نیازمندها میده. منم که از همون روزی که محسن به هوش اومده بود شروع کرده بودم به ادا کردن نذرم. هر روز یه سری از نمازهای قضامو میخوندم و روزه میگرفتم. اما به کسی نگفته بودم که بخاطر نذرمه. محسنم باید استراحت مطلق میکرد. از توی اتاقش تکون نمیخورد. یعنی میخواست اما من و خاله نمیذاشتیم. غذاشو میبردیم توی اتاق. حالا دیگه تلویزیون نگاه کردنمون توی اتاق محسن بود.
یه شب با خاله نشسته بودیم توی اتاق محسن و با هم سریال میدیدیم و میوه میخوردیم. ولی من فکرم یه جای دیگه بود. نفهمیدم که خاله از اتاق بیرون رفت، فقط وقتی که محسن دستشو گذاشت روی دستم به خودم اومدم.
من: هان؟
محسن: کجایی؟ تو فکری.
من: هیچی. چیزی نیست.
ساکت شدم، بعد از یکم فکر صداش کردم.
من: محسن.
محسن: بله؟
من: به نظر تو عجیب نیست که به تو حمله کردن؟ آخه اصلا نزدیک هم نبودیم که بگیم میخواستن به من حمله کنن و با تو درگیر شدن. هنوز گیجم و چیزی به فکرم نمی رسه..
محسن: اونا هدفشون کشتن من بود.
من با تعجب بلند گفتم: چی؟؟!!!
محسن: آخه اونا چندبار به تو حمله کردن ولی من ازت حفاظت کردم و نذاشتم چیزیت بشه. میبینن که من همیشه پیشتم و مثل بادیگاردهای دیگه تنهات نمی زارم. برای همین اول میخوان از شر من خلاص شن تا دستشون به تو برسه.
من: یعنی اینا تا منو نکشن دست بردار نیستن؟ ای بابا.
romangram.com | @romangram_com