#بادیگارد_پارت_182
کامی: پس بگو چرا اینقدر روت حساسه. من میگم چرا تو آدم شدی.
من: خفه شو، اگه تو آدم نیستی همه رو مثل خودت نبین.
کامی: برو بابا. منظورم اینه که دیگه آرایش نمیکنی، موهاتو بیرون نمیریزی.
من: خوب بابا تو هم.
کامی یکم ساکت موند و یهو گفت: صیغه هستین؟
تا اینو گفت خشکم زد. با دهن باز بهش نگاه میکردم. کامی دستشو جلوی صورتم تکون داد.
کامی: اووووی با توام. هستید نه؟
من: تو از کجا میدونی؟
کامی: منو دست کم گرفتی، اگه اندازهٔ محسن نمیفهمم، کمترشم نمیفهمم.
مکثی کرد و گفت: راستش اولا تا دستش بهت میخورد زود اخم میکرد و ناراحت میشد. فهمیدم به این چیزا حساسه. ولی بعدا دیدم که واسش عادیه و تازه یه جوراییم تو چیزش عروسیه.
با مشت زدم توی بازوی کامی و گفتم: کوفت. بی ادب.
کامی: خوب بابا شوخی کردم، چه دستتم سنگینه. نه جدی اونروز یه دفعه ای دیدم که تو دستشو توی کافی شاپ گرفتی.
باز با تعجب بهش نگاه کردم.
کامی: چیه؟ فکر کردی فقط محسن چشم داره و تیزه؟ من از اون تیزترم.
من: نه، تو از اون فوضولتری. کامی...
کامی: میدونم بابا به کسی نمیگم. به بهارم فعلا چیزی نمیگم تا هروقت که خودت خواستی.
بهش لبخند زدم و گفتم: مرسی.
رفتیم کنار تخت نشستیم.
بهار: شما دوتا دو ساعت چی داشتید به هم میگفتید؟
کامی: وای من فدای زن غیرتیم بشم الهی.
romangram.com | @romangram_com