#بادیگارد_پارت_181
سرمو انداختم پایین و گفتم: راست چیو؟
کامی: چرا اینجوری جیغ زدی تا ملحفه رو کشیدم پایین؟
من: خوب گفتم که، محسن خیلی به این چیزا حساسه و خوشش نمیاد کسی بدنشو ببینه یا برعکس.
کامی: پس تو چطور جلوش روسری سر نمیکنی؟ چطور اونروز هی دل میدادی و قلوه میگرفتی؟
با تعجب بهش نگاه کردم.
من: کجا دیدی؟
کامی: ندیدم، رو دستی زدم که خودتو لو دادی. خوب تعریف کن میشنوم.
باز سرمو انداختم پایین. نمیدونستم گفتن حقیقت درسته یا نه.
کامی: دوستش داری؟
نگاهش کردم که لبخند زد.
کامی: که تو هم دوستش داری. ایول.
من: یعنی چی منم دوستش دارم؟ مگه کی دیگه دوستش داره؟
کامی: من. خب خنگول اونم تورو دوست داره.
من: تو از کجا فهمیدی؟
کامی: بازم رو دست خوردی عزیزم، من که چیزی نمیدونستم.
عصبی نگاهش کردم و خواستم بزنم توی صورتش که دو متر پرید عقب.
کامی: نکن قاتل، منو با اون مرده که اونروز زدی آش و لاشش کردی اشتباه گرفتی.
من: نخیرم، اشتباهم نگرفتم. میخوام حال تورو بگیرم که از صبح هی منو سر کار میذاری.
کامی باز اومد نزدیک.
کامی: بهت گفت که دوست داره؟
من: اوهوم.
romangram.com | @romangram_com