#بادیگارد_پارت_180

کامی بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق و شروع کرد بلند بلند سلام علیک کردن.
کامی: به، آقا محسن گٔل گلاب. چطوری پهلوون؟ حالا دیگه تنها تنها میری فیلم اکشن میبینی و به ما نمیگی، باشه باشه.
بهار همینجور وایساده بود منو نگاه میکرد. برگشتم نگاهش کردم.
من: تو چرا اینجایی؟ پاشو برو تو دیگه.
بهار نگاه معنی داری بهم کرد و رفت توی اتاق، منم پشت سرش رفتم. کامی رو کرد به نازنین.
کامی: سلام، کامیار هستم ولی همه کامی صدام میکنن. شما؟
نازنین که چادرشو انداخته بود روی سرش گفت: نازنین هستم.

بهار هم با نازنین سلام علیک کرد و دست داد. کامی نزدیک تخت محسن شد و یهو ملحفه رو از روش کشید که جیغ من در اومد.
من: کامی چیکار میکنی؟
کامی برگشت و با تعجب به من نگاه کرد.
کامی: چته؟ خوب میخوام ببینم زخمش کجاست.
خودم و جمع و جور کردم و گفتم: کسی اینجوری ملحفه میکشه؟ بعدشم اگه تو از شرم و حیا چیزی حالیت نیست آقا محسن دوست نداره نامحرم بدنشو ببینه.
بعد یه نگاهی به نازنین کردم که کامی دوزاریش افتاد و زود ملحفه رو درست کرد. نازنین که دید ما پرروها نشستیم توی اتاق و تکون نمیخوریم از رو رفت و خداحافظی سردی کرد و رفت. تا رفت كامى روی صندلی ولو شد و گفت: آخیش.

بعد انگار یه چیزی یادش اومد زود بلند شد اومد طرف من و چسبوندم به دیوار.
کامی: خوب حالا تو بیا اینجا من کارت دارم.
بعد رو کرد به محسن و گفت: محسن جون من از مریض بودنت استفاده میکنم و یکم تلافی اذیتایی که آوا کرده و جلوی تو نتونستم چیزی بگم رو در میارم.
محسن خندید و هیچی نگفت. بهار شروع کرد با محسن صحبت کردن.
کامی با صدای آرومی گفت: خوب حالا بگو بینم اینجا چه خبره؟
من: سلامتی، شما چه خبر؟
کامی: آوا منو خر نکن، قول دادی که هرچی ازت خواستم انجام بدی. پس حالا راستشو بگو.

romangram.com | @romangram_com