#بادیگارد_پارت_179
بعد برگشت به محسن نگاه کرد و گفت: بابام گفت عمه دیروز حالش بد بوده و وقتی دلیلشو میپرسن میگه که تو بیمارستانی و بی هوشی. میخواستم زودتر بیام که گفتن اجازه نمیدن بیام. امروز که عمه گفت به هوش اومدی زود خودمو رسوندم.
نه بابا؟ یعنی اینقدر تو محسنو دوست داری؟ برگشتم به محسن نگاه کردم که شکمش باند پیچی بود و بدنش لخت، ملحفه هم تا زیر شکمش بود. یه لحظه غیرتی شدم و ملحفه رو کشیدم تا زیر گردنش که باعث تعجب نازنین و لبخند محسن شد.
محسن خیلی سرد جواب نازنین رو داد.
محسن: شما لطف دارید.
نازنین: محسن، من میخواستم باهات حرف بزنم.
بعد زیر چشمی به من نگاه کرد که یعنی من مزاحمم. میخواستم بشینم و دست زیر چونم بذارم که از رو بره دخترهٔ جلف. خودش مزاحم وقت عشقولانه من شده حالا به من میگه مزاحم. خیلی خونسرد از جام بلند شدم، یه قدم که رفتم محسن مچ دستمو گرفت. واااای که داشتم از خوشحالی غش میکردم، برگشتم به محسن نگاه کردم و سعی کردم که چیلم باز نشه. (چیلم: نیشم) اما نتونستم و بهش لبخند زدم.
محسن: کجا میری آوا؟
احساس کردم از عمد منو آوا صدا کرد. منم پررو دولا شدم و موهاشو بوسیدم.
من: یکم قدم بزنم عزیزم، شما هم راحت باشید.
نگاه تندی به نازنین کردم که داشت با دهن باز شده به ما و به دستمون نگاه میکرد. از اتاق که رفتم بیرون از خوشحالی میخواستم جیغ بزنم. الهی من فدای محسنم بشم که اینقدر آقاست. خوشم اومد که سنگ روی یخش کرد.
یه پنج دقیقه دم در بودم که دیدم کامی و بهار اومدن. با دو رفتم پیششون. از خوشحالی پریدم و کامی رو بغل کردم.
من: الهی من فداتون بشم. خوب به موقع اومدید.
کامی با تعجب بهم نگاه کرد.
کامی: چیه مهربون شدی آوا خانم.
من: کامی جون عزیزت الان بیخیال شو و فقط برو توی اتاق و نذار این دختره ی جلبک با محسن تنها باشه. بخدا بعدش هر چقدر که خواستی اذیتم کن اگه چیزی گفتم. بخدا هرچی بخوای واست انجام میدم فقط الان برید توی اتاق.
کامی: بابا چه خبره؟ نه اینجوری که حال نمیده من اذیتت کنم و تو جواب ندی. ولی به جاش اون چیزی رو که ازت میخوام باید انجام بدی. قبوله؟
من: قول قول، قبوله.
romangram.com | @romangram_com