#بادیگارد_پارت_178


من: خوب بابا غلط کردم، شوخی بود بخدا. هروقت اسمم اومد توی شناسنامت میشم خانم راد. ولی فعلا پرندم باشه.
پرستار که نهارو آورد کمک کردم تا محسن بشینه. بعد خودم بهش غذا دادم.
من: مگه اینکه تو مریض بشی تا اجازه بدی من بهت نزدیک بشم و لقمه دهنت بذارم.
محسن: آوا باز از اون حرفها زدیا.
من: کدوم حرفها؟ از اونا که دلت میاد تو حلقت؟
محسن شروع کرد به خندیدن و منم همینجور باهاش میخندیدم که یهو در باز شد. دوتامون نگاهمون به در رفت که یه دختر چادری اومد تو.
من: بله کاری داشتید؟
دختر به من نگاه کرد و بعد به محسن، زیر لب گفت: محسن.

چی؟ تند برگشتم به محسن نگاه کردم که اخمهاش تو هم بود و داشت به دختره نگاه میکرد. دختر اومد نزدیک و زل زد به محسن.
دختر: خوبی محسن؟
ایششش، هی محسن محسن می کنه. مرض و محسن، درد و محسن. ای حناق بگیری انشالله. اینا کی میخوان بفهمن که من غیرتی میشم هان؟ محسن با همون اخمش که آدم خودشو خیس میکنه گفت: بله ممنون.

بعد رو کرد به من که داشتم با دهن باز بهشون نگاه میکردم.
محسن: ایشون خانم پرند هستن. خانم پرند ایشون هم دختر دائیم هستن، نازنین.

نازنین؟ یعنی نامزد محسن؟ همونی که بهش خیانت کرد؟ برگشتم و به صورت دختره که الان چادرشو انداخته بود رو شونش نگاه کردم. صورت گرد و سفید، چشمهای درشت و سبز، لب غنچه. هیکلشم یکم تپلی بود. تیپش خیلی ساده و چادری بود. یعنی ای تو روحت که اِند تظاهری. از اینور چادر سر میکنه از اونور چند روز قبل از ازدواجش خانم نمیتونه جلوی هوسشو بگیره و با یکی دیگه میریزه رو هم. اونم تو خونشون. بابا جرااااااااات.

دیدم بدجور زل زدم به دختره، زود خودمو جمع و جور کردم و لحنمو خونسرد کردم.
من: بله خوشوقتم.
نازنین: همچنین.

romangram.com | @romangram_com