#بادیگارد_پارت_177
دستمو گذاشتم روی موهاش و همینجور که با موهاش بازی میکردم لبخند زدم.
من: محسن، تو واسه من از اونی که فکر میکنی خیلی عزیزتری. نتونستم تو رو اونجوری زخمی ببینم و ساکت بمونم. بخدا نمیدونم اینهمه جرات و زور از کجا اومد توی وجودم که با اون رو به رو شدم. فقط میدونم حاضر بودم هر کاری بکنم که تو فقط سالم باشی. بعدشم، یادت رفته من کمربند مشکی کاراته دارم آقا؟
محسن دستشو گذاشت روی دستم و کشید روی لبش. کف دستمو بوسید.
محسن: جرأتو که همیشه داشتی، زورم همینطور. ولی اون شب زیادی شده بود. حالا گریه هات راستکی بود یا فیلمت بود؟
من: نه بابا همش الکی بود که اونو خر کنم. دیدی که بیچاره چطوری خر شد.
محسن: راستی تو بهش شلیک کردی؟
با یادآوری مرده که بهش شلیک کردم یه لحظه خودم هنگ کردم که با چه جراتی اون کارو کردم.
من: وای محسن یادم انداختی. اومد بهم حمله کنه، یهو شلیک کردم به پاش. حالا که دارم فکر میکنم میبینم من چقدر خر بودما. اگه یه موقع اشتباهی میزدم یه جای دیگه ش و یه چیزیش میشد چی؟ آخه خیلی عصبی بودم و دستهام داشت می لرزید.
محسن: حالا درست شلیک کردی یا نه؟
من: آره، زدم به پاش.
محسن باز لبخند زد و هیچی نگفت.
من: محسن یه سوال بپرسم؟
محسن: بپرس.
من: همه میدونن که تو ماشالّا خیلی تیزی. اون مرد هم با اینکه هیکلش دو برابر تو بود ولی تو زورت بیشتر از این حرفاست. چطور بهت حمله کرد که تو نتونستی از پسش بر بیای؟
محسن: راستش، اون موقعی که بهم حمله کرد داشتم به حرفهای تو فکر میکردم. مخصوصا حرف آخرت. اینقدر فکرم مشغول بود که حواسم به دور و برم نبود.
من: خدا رو شکر که همهچیز به خیر گذشت. خوب آقای راد شما گشنه تون نیست که براتون ناهار بیارم؟
محسن خندید و گفت: ممنون میشم اگه بگید ناهارمو بیارن خانم پرند.
من: اِ اِ ، باز گفت خانم پرند. من خانم رادم.
زیر چشمی به محسن نگاه کردم که داشت چپ چپ نگاهم میکرد. زبونمو در آوردم و گاز گرفتم.
romangram.com | @romangram_com