#بادیگارد_پارت_176

خاله و میلاد رفتن بیمارستان، من و بابا همراه دوتا از بادیگاردها رفتیم کلانتری. وقتی همه چیز رو برای بازپرس تعریف کردم و چند تا سوال کرد دیگه بی خیالم شد و گفت که میتونم برم. با بابا رفتیم یه دست گٔل خوشگل با سلیقه من واسه محسن گرفتیم و رفتیم بیمارستان. توی راه بیمارستان بابا همش باهام شوخی میکرد و منو میخندوند. واقعا الان بهم ثابت شده بود که من اخلاقم به بابام رفته. هیچوقت فکر نمیکردم که بابا خندیدن هم بلد باشه.

وقتی رسیدیم بیمارستان، مستقیم رفتیم سمت اتاق محسن. در زدیم و وارد شدیم. خاله داشت به محسن صبحونه میداد. میلاد رفته بود شرکت. بابام رفت نزدیک محسن و باهاش دست داد، ولی یهو خم شد و پیشونی محسنو بوسید. با این کار بابا قند تو دلم آب شد. یعنی بابام اینقدر محسنو دوست داره و براش احترام قائله که پیشونیشو بوسید؟ بعد از کلی تشکر و اینا بابا رفت شرکت. گوشیم زنگ خورد و از اتاق رفتم بیرون تا صحبت کنم. وقتی برگشتم توی اتاق خاله داشت با محسن حرف میزد که تا محسن منو دید ساکت شد.

ظهر به زور خاله رو فرستادم خونه تا استراحت کنه و خودم پیش محسن موندم. محسن دراز کشیده بود و چشمهاشو بسته بود. منم باز از موقعیت استفاده کردم و زل زدم بهش.
محسن: به چی زل زدی؟
دو متر پریدم هوا، این بیداره؟ از کجا فهمید که زل زدم بهش؟ ولی خودمو نباختم.
من: زل زدم به پسری که دل منو برده و من دیوونشم.
محسن چشمهاشو باز کرد و با لبخند بهم نگاه کرد.
محسن: آوا.
من: جانم؟
فکر کنم دلش ریخت یا قند تو دلش آب شد که باز لبخند زد.
محسن: چرا برگشتی؟
با تعجب گفتم: مگه کجا بودم که برگشتم؟
محسن: اون شبو میگم.
من: آهان، خوب راستش. به حرفهات فکر کردم و دیدم حق با توئه. اومدم که ازت معذرت خواهی کنم.

محسن دستمو گرفت و برد نزدیک لبش و بوسید. یعنی من عاشق این احساساتی بودنشما، که سالی یه بار این روشو من میبینم.
محسن: تو چرا خودتو به مرده نشون دادی؟ نگو اون مچتو گرفت که باورم نمیشه. تو بیشتر از این چیزا حالیته و زرنگی که بخوای سوتی بدی.
من: خوب آره خودم سر و صدا کردم که مرده ببینتم. کیف کردی چطوری حالشو گرفتم؟
محسن اخم کرد و گفت: تو نترسیدی یه وقت بلایی سرت بیاره؟ چطور جرات کردی جلوش بری؟


romangram.com | @romangram_com