#بادیگارد_پارت_175

من: خاله جون، گریه نکن عزیزم. بخدا اگه محسن قیافتو ببینه خیلی ناراحت میشه. اگه گریه کنی نمیبرمت پیش محسنا.
خاله زود اشکهاشو پاک کرد و گفت: بریم.

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زير خنده. لپشو بوسیدم.
من: نه اینجوری نمیشه که قربونت برم. من دوش بگیرم، بعدش یه صبحونه جانانه میخوریم. بعد میبرمت پیش آقا پسرتون.
دوش گرفتم آماده و سر حال رفتم پایین. تا صغری خانم منو دید زد زیر گریه.
صغری: الهی من فدات بشم مادر. خیلی اذیت شدی نه؟ الهی خیر نبینن اونایی که این بلاها رو سرتون آوردن.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم: فدات بشم مامانی دلسوز خودم. شما خودتو ناراحت نکن. میبینی که حالم خوبه. آقا محسنم خدا رو شکر دیشب به هوش اومدن و حالشون خوبه، فقط یکم درد دارن که طبیعیه.

نشستیم و صبحونه خوردیم. به خاله نگاه کردم که چیزی نمیخورد. براش لقمه گرفتم و گرفتم جلوی دهنش.
من: خاله دختر خوبی باش تا ببرمت پیش آقا محسن.
خاله نتونست جلوی خندشو بگیره و خندید و لقمه رو خورد.
من: اها، حالا شد. خوب حالا دیدی لقمه از دست من خوردن چقدر مزه داد. حالا دیگه باید اشتهات باز شده باشه.

خاله و صغری خانم داشتن میخندیدن که اول بابا بعدش میلاد اومدن توی آشپزخونه. بابا محکم منو گرفت توی بغلش و غرق بوسه م کرد. بعدشم نوبت میلاد بود که ماچ بارونم کنه. وقتی که فهمیدن محسن به هوش اومده خیلی خوشحال شدن.
بابا: آوا بعد از صبحونه باید بریم کلانتری.
من: چرا بابا؟
بابا: برای بازجویی.
من: ولی میخواستم برم پیش مح... آقا محسن.
بابا: اول میریم کلانتری، بعد با هم میریم پیش آقا محسن.
من: باشه.


romangram.com | @romangram_com