#بادیگارد_پارت_174

من: ببخشید، حواسم به زخمت نبود. درد که نگرفت؟
محسن: مهم نیست. مهم تویی. تو که چیزیت نشده؟

سرمو به علامت نه تکون دادم. باز نتونستم جلوی خودمو بگیرم و صورتشو غرق بوسه کردم. هر زخمشو که میبوسیدم کلی اشک میریختم.
محسن دستمو گرفت توی دستش و گفت: آوا عزیزم، گریه نکن. ببین محسنت چشمهاش بازه و داره با نگاه مهربونش نگاهت میکنه.
با تعجب بهش نگاه کردم.
من: تو اینو از کجا میدونی؟
محسن لبخند زد و دستمو بوسید.
محسن: شاید باور نکنی، داشتم میرفتم سمت یه نور که با صدای گریه و فریادت برگشتم. تو باز جون منو نجات دادی.
دست گذاشتم روی لبش.
من: ششش. اینو بدون که تو زندگی منی. تو نباشی، زندگی هم نیست.

محسن انگشتم رو که روی لبش بود بوسید. خجالت کشیدم و زود دستمو کشیدم. به قیافش نگاه کردم، معلوم بود خیلی درد داره ولی چیزی نمیگه.
من: محسن، درد داری؟
سرشو به علامت نه تکون داد.
من: چرا الکی میگی؟ از قیافت معلومه که درد داری.

بعد زنگ پرستار رو زدم که همون پرستار قبلی اومد. وقتی فهمید محسن درد داره توی سرمش مسکن تزریق کرد و رفت. روی صندلی کنار تخت نشستم و دستشو گرفتم توی دستم. محسن کم کم خوابش برد. منم از فرصت استفاده کردم و یه دل سیر نگاهش کردم. باز هم خدا رو شکر کردم که محسن سالمه. اگه خدای نکرده چیزیش میشد مطمئنم که منم میمردم. اه آوا مثل دختر هفده ساله حرف میزنی. چشمت کور میشد و زنده میموندی و تا آخر عمر زجر میکشیدی. صبح بود که همراه دو تا از بادیگاردها برگشتم خونه. مستقیم رفتم توی اتاق خاله. به صورت خاله که خواب بود نگاه کردم دلم آتیش گرفت. آروم روی تختش نشستم که چشمهاشو باز کرد. تا منو دید زود از جاش پرید.

خاله: آوا چی شده؟ محسنم چش شده؟ حالش خوبه؟
من: خاله آروم باش. محسن خوبه. به هوش اومد.
خاله اول بی حرکت نگاهم کرد، اما بعد به خودش اومد و دستشو رو به آسمون برد و خدا رو شکر کرد. بعد محکم بغلم گرفت و گریه کرد.

romangram.com | @romangram_com