#بادیگارد_پارت_173

مخم سوت کشید.
من: چی؟ یعنی من این همه خوابیدم؟
پرستار: آره عزیزم، شما حالتون خوب نبود و مدام توی خواب جیغ میزدید و محسنو صدا میکردید. ما هم مجبور شدیم بهتون آرامبخش تزریق کنیم.
با یاد محسن باز بغض کردم.
من: میخوام برم ببینمش.
پرستار: نمیشه عزیزم، شما باید استراحت کنید.
من: من حالم خوبه، زیادی هم استراحت کردم. میخوام ببینمش، تورو خدا.
پرستار: اگه دست من بود که حرفی نداشتم، ولی اجازه نمیدن بری توی اتاقش. تا صبح صبر کن بعد میتونی بری.
من: خاله کجاست؟ منظورم خانم راده؟
پرستار: خانم راد همراه پدر و برادرتون رفتن خونه. بنده خدا دیگه حال نداشت.

یهو در اتاق باز شد و یه پرستار دیگه اومد توی اتاق و به ما نگاه کرد.
پرستار اولی: چی شده خانم اکبری؟ چیزی شده؟
اکبری: هیچی، فقط خواستم بگم که آقای راد به هوش اومدن و دارن خانم پرند رو صدا میکنن.

با این حرف اشکم سرازیر شد، خدا رو هزار مرتبه شکر کردم. پرستار مجبور شد سرممو در بیاره چون خودم میخواستم بکشمش بیرون. نفهمیدم چطور از اتاق رفتم بیرون که پرستار دستمو گرفت.
پرستار: اتاقشونو عوض کردیم، همراه من بیاین.
پشت سر پرستار که خیلی آروم راه میرفت رفتم. اگه میتونستم یکی میزدم توی سرش که اینقدر بی خیال نباشه. قلبم داشت تند تند میزد. پرستار در اتاق رو باز کرد و رفت کنار که من برم تو. داخل که شدم محسنو دیدم که روی تخت خوابیده. پرستاری که توی اتاق محسن بود وقتی از کنارم رد شد گفت: ماشالا دوتاتون لجباز و یک دنده این. خیلی به هم میاین.
با این حرف پرستار محسن چشمهاشو باز کرد و به من نگاه کرد. تا چشمهای بازشو دیدم زدم زیر گریه. دویدم کنار تختش. همه جای صورتش زخم بود و یه جای سالم نداشت. اما بازم دوست داشتنی بود. زل زدم به چشمهاش که باز همون نگاه مهربونو داشت. یهو پریدم توی بغلش و محکم گرفتمش. شروع کردم به بو کردنش.

من: خدایا شکرت که چشمهاشو باز کرد. خیلی دوست دارم محسن، خیلی زیاد.
محسن داشت موهامو نوازش میکرد. یهو به خودم اومدم و ازش دور شدم.

romangram.com | @romangram_com