#بادیگارد_پارت_172
دکتر که از آشناهای بابا بود زود اومد جلو و سلام علیک کرد. دلم میخواست سرشو بکوبم به دیوار. آخه الان وقت احوال پرسیه؟ دکتر انگار فهمید که حوصلهٔ حرفهاشو نداریم و فقط منتظر خبر از محسنیم.
دکتر: ما گلوله رو در آوردیم ولی متاسفانه خیلی خون ازشون رفته. ما هر کاری از دستمون بر میومد کردیم بقیش با خداست. باید منتظر به هوش اومدنش باشیم.
یه دفعه صدای جیغ یه خانمی رو شنیدم. برگشتم سمت صدا دیدم خاله ست. با دو رفتم پیشش و بغلش کردم.
خاله: آوا چه بلایی سر پسرم اومده؟ چه بلایی سر یه دونه پسرم اومده؟ واای الهی بمیرم محسنم. الهی من بمیرم که پسرم توی اتاق عمل بوده و من توی خونه خواب بودم. من میگم چرا دلم شور میزنه و هی از خواب میپرم. پس بگو تنها پسرم توی اتاق عمل بوده.
خاله رو بوسیدم و گفتم: ببخشید خاله، همش تقصیر منه. بخاطر من الان محسن اینجاست.
با این حرفم خاله گریه ش شدت گرفت و منو محکم توی بغلش گرفت. تا صبح توی بیمارستان بودیم و بابا و میلاد هر کاری کردن من و خاله راضی نشدیم بریم خونه. محسن هنوز به هوش نیومده بود و من مثل مرده متحرک بودم. خاله حالش بد شد و بردنش توی اتاق و بهش سرم زدن. قیافشو که میدیدم دلم آتیش میگرفت. اینقدر خواهش و التماس کردم که اجازه دادن برم محسنو از پشت شیشه ببینم.
دم در دو تا پلیس وایساده بودن. رفتم داخل و به مردی که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردم. باورم نمیشد که این محسن باشه. محسن من که قوی بود. پس اینهمه دم و دستگاه چیه که بهش وصله؟ به صورتش نگاه کردم. ابروش شکسته بود و زیر چشمش و چند جای صورتش کبود شده بود. بی صدا داشتم اشک میریختم. خدایا قول میدم اگه محسن خوب بشه همه نماز و روزه های قضامو بخونم. قول میدم که هر سال توی عاشورا نذری بدم. قول میدم تا میتونم به یتیم و مریض و فقیر کمک کنم.
همینجور داشتم اشک میریختم که یه لحظه حس کردم سرم داره گیج میره. دستمو گرفتم به شیشه تا نیفتم که حس کردم یکی اومد زیر بغلمو گرفت.از بوی عطرش فهمیدم میلاده. منو برد توی اتاق خاله و روی تخت کنار خاله منو خوابوند و دستمو گرفت توی دستش.
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم: میلاد، همینجا بمون.
میلاد دستمو بوسید و گفت: من همینجام خواهر گلم. تو یکم بخواب من جایی نمیرم.
من: قول بده اگه از محسن خبری شد بیدارم کنی.
میلاد: باشه قول میدم. حالا بخواب.
بس که خسته بودم و انرژی صرف کرده بودم از حال رفتم. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدایی از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود و چیزی پیدا نبود. یکم که چشمم به تاریکی عادت کرد دیدم کسی توی اتاق نیست. خواستم بلند بشم که فهمیدم سرم توی دستمه. اینو کی زدن که من نفهمیدم؟ مگه من چقدر خوابیدم که هوا تاریکه؟ زنگ پرستار رو زدم که یکم بعدش یه پرستاری اومد توی اتاق و چراغ کم نوری رو روشن کرد.
من: ساعت چنده؟
پرستار: دو نیمه شب.
romangram.com | @romangram_com