#بادیگارد_پارت_171

من: محسن خفه شو. خفه شو حالا وقت این حرفها نیست.

یهو دیدم مرد بلند شد و خواست حمله کنه که شلیک کردم به پاش و صدای آخش رفت هوا و پخش شد روی زمین. رفتم بالای سرش وایسادم.
من: کثافت بهت گفتم تکون نخور، ایندفعه زدم توی پات. یه بار دیگه تکون بخوری میزنم اونجا و نامردت میکنم فهمیدی؟

باز رفتم بالا سر محسن ایستادم که رنگش مثل گچ سفید شده بود. یه دفعه صدای ماشین پلیس اومد و یکم بعدش کوچه پر شد از ماشینهای پلیس. تا پلیسا مرد رو دستگیر کردن خیالم راحت شد و نشستم روی زمین. دست گذاشتم روی زخمشو فشار دادم.

من: محسن، محسن چشمهاتو باز کن. تورو خدا چشمهاتو باز کن محسن.
پلکهای محسن به زور باز شد و باز روی هم افتاد.
من: نه محسن قوی باش. میدونم که قوی هستی. چیزیت نمیشه. قول بده که چیزیت نمیشه. محسن، محسن.
ولی محسن جواب نمیداد. داد زدم: محسن، جون من جواب بده. ببین من آوای توام. همونی که برات میمیره. محسن تورو خدا چشمهاتو باز کن و بذار یه بار دیگه اون نگاه مهربونتو ببینم.
تکونش دادم و صداش کردم. ولی محسن دیگه جواب نمیداد. جیغ کشیدم.
من: محسن. نه خدا جون. محسنو ازم نگیر. خداااااااااااااا. خدا قول میدم که دیگه اذیتش نکنم. فقط محسنو ازم نگیر. محسنم، عزیزم چشمهاتو باز کن و باز بهم گیر بده که چرا موهام بیرونه. گیر بده که چرا آرایش کردم.

داشتم تکونش میدادم که آمبولانس رسید و اومدن منو از محسن دور کردن.
من: نه، میخوام با محسنم باشم. تورو خدا منو ازش جدا نکنید. اون نباید بمیره، اون نباید بخاطر من بمیره.
اینقدر جیغ و داد زدم که منو هم بردن توی آمبولانس. وقتی رسیدیم بیمارستان زود محسنو بردن توی اتاق عمل و یه شال دادن بهم که سرم کنم. منم همونجا تکیه دادم به دیوار و روی زمین نشستم و هق هق گریه کردم. نیم ساعت بعد دیدم یکی از جا بلندم کرد. نگاه کردم بابا بود که چشمهاش قرمز شده بود. بابا بغلم کرد و من باز زدم زیر گریه.

من: بابا، اگه محسن چیزیش بشه چی؟ اون دیگه جوابمو نمیداد. بابا نمیخوام کسی بخاطر من بمیره.
بابا موهامو بوسید و گفت: چیزیش نمیشه گلم. محسن مرد قوی ایه. انشاالله که چیزیش نمیشه.

میلاد برام آب آورد و به زور به خوردم داد. نمیدونم چقدر گذشته بود و من دیگه کم کم داشتم از حال میرفتم. سرم روی شونهٔ میلاد بود و بابا هم داشت با یه پلیس حرف میزد. در اتاق عمل باز شد و دکتر اومد بیرون

romangram.com | @romangram_com