#بادیگارد_پارت_170
من: تورو خدا کاری به کارم نداشته باشید، بخدا به کسی چیزی نمیگم. فقط بذارید من از اینجا برم.
مرد: دیر شده، تو خیلی زیادی دیدی.
گریه م شدت گرفت و گفتم: نه، تو رو خدا ولم کن. من چیزی ندیدم.
رفتم نزدیکش و چسبیدم به پاش.
من: نه، جون عزیزت بذار برم. به هیچکس چیزی نمیگم. تو فقط بذار برم.
مرد که داشت سعی میکرد بلندم کنه یهو با یه دست بلندم کرد و بازومو محکم گرفت. زل زد به صورتم. بعد لبخند کریهی زد.
مرد: باشه، ولی یه شرط داره.
من: باشه، هر شرطی که بگی قبوله.
مرد: نمیخوای شرطمو بشنوی؟
فقط نگاهش کردم که باز خندید و بوی نفس گندش خفه م کرد.
مرد: یه شبو با من باشی.
یهو صدای ناله محسنو شنیدم که گفت: نــــــه.
مرد عصبی شد و رفت سمت محسن و یه لگد زد تو شکمش و گفت: خفه شو. الان میام حساب تو رو هم میرسم.
موقعیت خوبی بود تا نقشه مو عملی کنم. چاقو رو از جیب شلوارم در آوردم و یواش یواش رفتم پشتش که یهو مرد برگشت سمتم و بهم نگاه کرد. با تمام قدرتی که داشتم چاقو رو فرو کردم توی پهلوش. تفنگ از دست مرد افتاد و با دو تا دستاش زخمشو گرفت. هنوز چاقو توی پهلوش بود. چاقو رو در آورد و به من نگاه کرد. به سمتم هجوم آورد و یکی زد توی گوشم که باعث شد واسه چند ثانیه گیج شم.
به خودم که اومدم با پا زدم وسط پاهاش که از درد دولا شد. چنگ انداختم توی موهاش و محکم با زانوم زدم توی صورتش که پر خون شد. زود رفتم سمت تفنگ که از پشت پامو گرفت و خوردم زمین. یه لگد زدم توی دهنش که دستش شل شد و تونستم برسم به تفنگ. رو کمر خوابیدم و به مرد که میخواست بهم حمله کنه نشونه گرفتم.
من: اگه یه قدم دیگه بیای جلو یه گلوله حرومت میکنم.
مرد همینجور زخمشو گرفته بود. یاد محسن افتادم. زود عقب عقب رفتم پیشش نشستم. به قیافه ش یه نگاه انداختم که رنگ به رو نداشت. بعد به زخمش نگاه کردم که همینجور خون میومد. شالمو در آوردم و گذاشتم روی زخمش.
محسن ناله کرد و گفت: نه.
romangram.com | @romangram_com