#بادیگارد_پارت_169

محسن: آره خوب کردم، بهتر از توام که با اون سوسولا گرم گرفته بودی. فکر میکنی هالو ام و نمیدونم که اونا به تو نظر دارن؟
من: نظر داشته باشن، من که نظر ندارم. برعکس تو.
محسن عصبی شد و بازومو فشار داد.
محسن: کاش بدونی که این(مشت زد به سینه ش) فقط واسهٔ تو میزنه. چرا بهم نگفته بودی که سهراب دوست پسرت بوده؟
من: تو هیچوقت نپرسیدی.
محسن: یعنی حالا که من نپرسیدم تو نباید میگفتی؟ آوا این کارا رو میکنی که بهت شک میکنم.
داد زدم: شک کن، آره شک کن. اصلا به درک. واسم مهم نیست. تو همیشه دلت سیاهه.

یه مشت زدم تو سینش و راه اومده رو برگشتم. فکر میکردم که محسن میاد دنبالم ولی وقتی برگشتم و عقبو نگاه کردم، دیدم محسن داشت میپیچید توی کوچه. دلم درد اومد، چرا نیومده بود دنبالم؟ آوا انگار یادت رفته که این محسنه. محسن کی منت تو رو کشیده که الان واسه خودت کلاس گذاشتی و قهر کردی؟

یکم که رفتم وایسادم. حق با محسن بود، باید بهش میگفتم. با دو رفتم دنبال محسن. به کوچه که رسیدم صدای بلندی رو شنیدم. نزدیک بود جیغ بزنم که زود جلوی دهنمو گرفتم. چسبیدم به دیوار و داخل کوچه رو نگاه کردم. همه جا تاریک بود و چیزی پیدا نبود. یه قدم رفتم جلو که صدای کفش پاشنه بلندم توی کوچه پیچید. ای بمیری آوا. کفشمو آروم از پام در آوردم و رفتم جلو. میدونستم که این صداها یه ربطی به محسن داره. آروم آروم رفتم جلو که دیدم محسن و یه مرد با هم درگیر شدن.

رفتم پشت درخت قایم شدم. خدا رو شکر توی دیدشون نبودم. مشت بود که به هم میزدن. محسن با سرش زد به پیشونی مرده. مرده هم با یه حرکت زد زیر پای محسن که افتاد روی زانوش، بعد با آرنجش زد توی کمر محسن که پخش زمین شد. یهو مرد دست کرد و از پشت کمرش تفنگشو در آورد و به محسن که حالا بلند شده بود تا باز بهش حمله کنه شلیک کرد. چشمهامو بستم و دست گذاشتم روی دهنم که جیغمو خفه کنم. وای محسن. حالا من چیکار کنم. یادم اومد که محسن بهم یه شماره داده بود تا هروقت توی دردسر افتادم بهش زنگ بزنم.

نشستم رو زمین و شماره رو گرفتم، همه چیزو برای آقایی که پشت خط بود تعریف کردم و هر چند لحظه بر میگشتم عقبمو نگاه میکردم که ببینم مرده داره چیکار میکنه و صدای منو شنیده یا نه. صدای مرد اسلحه دار رو شنیدم که داشت با یکی توی تلفن حرف میزد.
مرد: بله، باشه. زنده یا مرده؟ خوب باشه.

خدایا چی میشنیدم. حالا چیکار کنم؟ خدا جون خودت کمک کن. به محسن نگاه کردم که روی زمین دراز کشیده بود. وای نکنه مرده باشه؟ دقیقتر نگاهش کردم که دیدم نه قفسه سینش داره بالا پایین میره. خدایا کمک کن، بگو من چیکار کنم. نمیشد اینجوری بشینم. با یه فکری دست کردم توی کیفم و چاقومو در آوردم. از پشت توی جیب شلوارم گذاشتم و بلند شدم. از عمد با پا زدم به یه سنگ که با صدا افتاد وسط کوچه. مرد تفنگشو گرفت سمتم و با صدای کلفتی گفت: کی اونجاست؟
من: شلیک نکنید، تورو خدا شلیک نکنید.
مرد: بیا نزدیکتر.

آروم رفتم نزدیک و شروع کردم به گریه و التماس کردن.

romangram.com | @romangram_com