#بادیگارد_پارت_168

این نگین دلقک بدون فکر گفت: بفرمایید.

بعد یکم رفت کنار و جا واسهٔ سهراب باز کرد. سهرابم یه صندلی آورد و وسط نگین و مؤدب پور نشست. یعنی تقریبا رو به روی من. باز برگشت و زل زد به من که به روی خودم نیاوردم. آروم از زیر میز دستمو گذاشتم روی دست محسن که مشت کرده بود. برگشت با اخم بهم نگاه کرد. لبخند زدم.
من: به من اعتماد داشته باش.
صدای سهرابو شنیدم.
سهراب: آوا خانم خوبی؟
من: بله.
سهراب: معلومه که خیلی بهت خوش میگذره، آخه آب زیر پوستت رفته.
یه لبخندی که تا چیز آدمو میسوزونه زدم.
من: اون که بله.

مؤدب پور که انگار فهمیده بود خوشم نمیاد با سهراب صحبت کنم رو به من کرد و شروع کرد به صحبت کردن از درس و دانشگاه. داشت حالمو بهم میزد ولی بهتر از سهراب بود. این سولماز جلبکم چسبیده بود به محسنو هی داشت رو مخش راه میرفت. دخترهٔ احمق. به محسن نگاه کردم که داشت به حرفهای بیمزهٔ سولماز گوش میداد و لبخند روی لبش بود. چالش لپشم پیدا بود که دلم ضعف رفت. یه تی شرت قهوه ای سوخته با کت اسپرت کرم تنش بود که چهارشونه تر نشونش میداد.

یه لحظه از حسادت دلم میخواست پاشم بکوبم تو سر سولماز. ولی جلوی خودمو گرفتم و به خودم دلداری دادم که محسن فقط منو دوست داره. با این فکر آروم گرفتم، باز بهش نگاه کردم و دست گذاشتم روی دستش. بدون اینکه بهم نگاه کنه دستشو از زیر دستم بیرون کشید. وا رفتم. یهو از سر جام بلند شدم. همه نگاهها به من بود.
من: بچه ها من برم دیگه.
کامی: اِ اِ ، بشین آوا. کجا میخوای بری؟ هنوز یک ساعتم نشده که اومدیم.
من: کلی کار دارم کامی. خوب بچه ها فردا میبینمتون. بای.

بعد بدون اینکه منتظر محسن بمونم از کافی شاپ رفتم بیرون. هوای خنک خورد به صورت داغم. همینجور داشتم راه میرفتم و توی دلم به محسن بد و بیراه میگفتم. چند کوچه رو رد کردم که یهو بازومو کشید سمت خودش و پرت شدم توی بغلش.

محسن: مگه من تورو صدا نمیکنم؟ چرا سرتو انداختی اومدی بیرون؟
من: من سرمو ننداختم و اومدم بیرون. با همه خداحافظی کردم. منتها شما سرتون با حرفهای بیمزه اون دخترهٔ جلف گرم بود و حواستون به من نبود.

romangram.com | @romangram_com