#بادیگارد_پارت_167

من: باشه، فردا شب شام خونهٔ ما باشید تا ثابت کنم.

وقتی رسیدیم همه پیاده شدن جز من. کامی سرشو کرد توی ماشین.
کامی: خانم واستون فرش قرمز پهن کنم تا افتخار بدید پیاده شید؟
من: چرا اومدیم اینجا؟
کامی: چون بچه ها اون تو هستن.
من: نه من نمیام.
کامی: آوا بیخیال. پیاده شو.
پیاده شدم و داشتم میرفتم اون سمت خیابون که بهار اومد دستمو گرفت.

بهار: آوا چرا اینجوری میکنی؟
من: من یا شما؟ شما که میدونید من از اینجا خوشم نمیاد.
کامی: چرا؟
من: خودت میدونی چرا، اینجا پاتوق سهراب و دوستاشه. نمیخوام ریخت نحسشو ببینم.
کامی: آوا بچه ها منتظرن درست نیست. بعدشم شاید اونا نباشن. حتی اگه باشن مگه کافی شاپ باباشونه؟ دلت خواسته اومدی. آوا تو که اینقدر ضعیف نبودی.

نگاهم به نگاه محسن افتاد که توش پر از سوال و عصبانیت بود. همینمون کم بود، آقا بس که خوش اخلاق تشریف دارن حالا این حرفها رو هم شنیده دیگه طلا میشه. پوفی کردم و راه افتادم سمت در کافی شاپ. اول کامی و بهار رفتن، پشت سرشون من و محسن. سعی میکردم به جای همیشگی دوستهای سهراب نگاه نکنم. از دور بچه ها رو دیدم که برامون دست تکون دادن، به میز که رسیدیم نزدیک بود شاخ در بیارم. مؤدب پور هم همراهشون بود، این اینجا چیکار میکنه؟ زیر چشمی به محسن نگاه کردم که پوزخندی زد و سرشو تکون داد. ای خدا، اصلا تعارف نکنا، اگه دیگه بلایی هم هست همین امشب سرم بیار. خیر سرم اومدم بیرون دلم وا شه.

با همه سلام کردیم و نشستیم، یه طرفم بهار بود یه طرفم محسن. از شانس بد من این مؤدب پور هم رو به روی من نشسته بود. واسهٔ ظاهر سازی شروع کردم به بگو بخند و اینا. سنگینی نگاهی رو حس کردم، یه لحظه سرمو گرفتم بالا و دوتا چشم آبی رو دیدم که خیره شده بهم. بی خیال برگشتم به کامی که مثل همیشه گٔل مجلس شده بود نگاه کردم. خدایا حالا من یه تعارفی کردم تو چرا جدی گرفتی؟ از اونجایی که محسن تیز بود مثل همیشه فهمید موضوع چیه و بدتر اخمهاش تو هم رفت.

با صدای سلامی همه سرها برگشت سمتش، یا خدا، سهراب بود. سهراب برگشت زل زد به من که منم خیلی ریلکس زل زدم بهش. سهراب با چندتا از بچه ها که میشناختشون دست داد، ولی خوشم اومد کامی اصلا محلش نذاشت.
سهراب: میتونم پیشتون بشینم؟

romangram.com | @romangram_com