#بادیگارد_پارت_166

من: داری کم کم مجبورم میکنی که واقعا کچل کنم. دیگه شورشو در آوردی محسن.
کامی: شما چرا اینقدر ساکتید؟
من: هیچی.

بعد گوشیمو در آوردم و به بابا زنگ زدم.
من: سلام بابا.
بابا: سلام عزیزم. خوبی؟
من: مرسی فدات. بابایی من دارم با کامی اینا میرم بیرون. گفتم خبر بدم نگران نشید.
بابا: باشه عزیزم، آقای راد که همراهته؟
من: آره ایشون باهامون هستن.
بابا: باشه عزیزم، مواظب خودت باش آوای بابا.
خندیدم و گفتم: قربونتون برم من. چشم، خداحافظ.
گوشی رو که گذاشتم توی کیفم دیدم بهار برگشته عقب و منو نگاه میکنه و کامی هم از آینه زل زده به من.
من: چتونه؟
بهار: بابات بود؟
کامی: نه بابا، الکی بود. اصلا زنگ نزده بود داشت فیلم میومد.
من: نوچ، بابام بود.
بهار: آشتی کردید؟
من: اوهوم.
بهار: چطور؟
من: داستانش طولانیه، باشه واسه بعدا.
کامی: من که باورم نمیشه.

romangram.com | @romangram_com