#بادیگارد_پارت_165

کامی: به، آوا جون خودم. چی شده کبکت خروس میخونه و مارو تحویل میگیری.
من: کامی دلت میاد؟ من همیشه تورو تحویل میگیرم بی معرفت.
کامی: بله بله، خوب آوا زود آماده شو که الان با بهار میایم دنبالتون.
با خوشحالی جیغ کشیدم که محسن نگاه تیزی بهم کرد.
من: بگو جون من؟ وای نمیدونی چقدر حوصلم سر رفته بود. خیلی دوست دارم کامی.
کامی: پس بگو چرا اینقدر تحویلم گرفتی. ببین ما نیم ساعت دیگه اونجاییم. به محسنم سلام برسون.
من: سلامت باشی، باشه بای.

به محسن نگاه کردم که هنوز سرش تو کتابش بود.
من: آقای مجسمه، میرم آماده بشم که برم با کامی اینا بیرون. اگه میای آماده شو.
محسن کتابو بست و نگاهم کرد. محل نذاشتم و زود از پله ها رفتم بالا. خوشتیپ کردم ولی آرایشم خیلی ملایم بود و شالمم تقریبا کلّ موهامو پوشونده بود. آماده بودم که کامی میس کال زد. زود رفتم پایین و محسنم پشتم اومد.
من: خاله، مامانی، با کامی اینا میریم بیرون. خداحافظ.
خاله و صغری خانم جواب خداحافظیم رو دادن و از خونه رفتم بیرون. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. باز نمیدونم این محسن چرا اخمهاش تو هم بود. خواستم محل نذارم، ولی از اونجایی که عاشقش بودم و دلم نمیومد اخمو ببینمش باهاش حرف زدم.

آروم گفتم: چرا آقا گرگه اخمهاش تو همه؟
محسن برگشت نگاهم کرد و هیچی نگفت.
من: به آقا گرگه بگو آمپول کزازشو بزنه و اینقدر پاچهٔ منو نگیره.
باز جواب محسن سکوت بود. کلافه شدم.
من: محسن حالا یعنی چی؟ مگه قول ندادی که خوش اخلاق باشی؟ چیه باز الکی قهر کردی؟ بخدا دارم کم کم به سالم بودنت شک میکنم.
محسن پوفی کرد و گفت: تو چرا اینقدر با کامی گرم میگیری؟
برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم. محسن نگاهم کرد و اخم کرد.
محسن: باز که موهات بیرونه.

romangram.com | @romangram_com