#بادیگارد_پارت_163

بابا: عزت خان درست صحبت کنید. شما سن پدر منو دارید نمیخوام خدای نکرده چیزی بهتون بگم که باعث پشیمونیم بشه.
عزت خان: هیچ غلطی نمیتونی بکنی احمد، من اومدم اینجا که حق دخترمو ازت بگیرم.

نه این دیگه گستاخی رو به حدش رسونده، به بابای من داره بی احترامی میکنه. نتونستم بیشتر از این ساکت بمونم.
من: کدوم حق؟
عزت خان برگشت و به من نگاه کرد.
عزت خان: حق خونشو، این دختر نازنین منو کشت.
من: کدوم دختر؟
عزت خان: اینا چیه که داری میگی؟ خوب معلومه، مادرت. مهناز عزیزم.
من: الان شده مهناز عزیزت؟ اونموقع که گرفتی زدیش و یه دختر ۱۷ ساله رو از خونه انداختی بیرون فکر مهنازت نبودی نه؟ غیرتت کجا بود که دخترتو ول کردی به امون خدا هان؟ حالم از هرچی پدرِ مثل تو بهم میخوره.

عزت خان که توقع نداشت من این حرفها رو بهش بزنم رفت سمت بابا و یقه شو گرفت.

عزت خان: این حرفا رو تو بهش یاد دادی آره؟ حالا دیگه نوه هامو علیه من بلند میکنی بی پدر؟
خواست یه مشت بزنه به بابا که داد زدم.
من: بسه.
محسن دستمو گرفت و فشار داد.
من: شما حق ندارید به پدر من بی احترامی کنید. نه شما نه بزرگتر از شما.
عزت خان: پدر کجا بوده؟ این باعث مرگ دخترم شد.

من: نه، باعث زنده بودن دخترت شد. این همونیه که وقتی دختر شما تک و تنها توی کوچه ها بود، با اینکه جیبش خالی بود گرفتش و باهاش موند. این همونیه که همهٔ سعی و تلاششو کرد که بهترین زندگی رو برای دخترت درست کنه. این همونیه که از صفر بدون کمک شما و خانواده خودش شروع کرد تا به اینجا رسیده. یه نگاه به دور و برت بنداز، اینجا ده تای خونهٔ شماست. قصر برای دخترت و نوه هاتون درست کرده. این همون مردیه که دختر شما عاشقش شده بود. این همونه که بعد از مرگ دخترت دیگه به هیچ زنی نگاه نکرد و هنوز داره به یاد عشقش میسوزه. این همونه که مارو بزرگ کرد و ازمون مراقبت کرد و نذاشت حتی یه خار به پامون بره. اونوقت شما کجا بودید؟ با غرور داشتید به زیر دستاتون زور میگفتید؟ با غرور به همه میگفتی که من راضی به ازدواج دخترم نبودم برای همین از خونه انداختمش بیرون.


romangram.com | @romangram_com