#بادیگارد_پارت_162

با سرش آروم زد به سرم و گفت: دیوونه.
من خوشحال گفتم: میدونم.
*****
صبح فردا با سر و صدا بیدار شدم. نشستم روی تخت و گوشهامو تیز کردم. صدای بابا و یه مرد دیگه میومد. یعنی چی شده؟ زود صورتمو شستم و رفتم پایین.

بابا: از اینجا برو تا کار به جاهای باریک نکشیده.
مرد: هیچ غلطی نمیتونی بکنی، فکر کردی من ازت میترسم؟ تو قاتل دخترمی، به همین راحتیا ولت نمیکنم.

آروم رفتم توی هال، پشت مرده بهم بود و بابا سرشو انداخته بود پایین. پیدا بود که خیلی عصبیه.

بابا: تو حالا بعد از این همه سال اومدی اینجا که چیکار؟ هان؟
یهو سرشو گرفت بالا و منو دید. ساکت شد. مرد با سکوت بابا برگشت عقب و به من نگاه کرد. یه مرد ۷۰ ساله میخورد اما با قد تقریبا بلند و هیکل چهارشونه. موهاش سفید بود. مرد به من نزدیک شد و به چشمهام خیره شد. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود.
مرد: مهناز.
دستشو آورد بالا که صورتمو ناز کنه که یه قدم رفتم عقب.
من: به من دست نزنید.
مرد: عزیزم، منم پدر بزرگت. پدر مهناز. عزت خان.

چی؟ چی میشنیدم؟ پدر بزرگم؟ بابای مامانم؟ عزت خان؟ اومده اینجا که چیکار؟ به سر تا پاش با نفرت نگاه کردم. باز اومد نزدیک که رفتم عقب و خوردم به یه چیز محکم. برگشتم دیدم محسنه. حس کردم که پشتم محکمه و با اعتماد به نفس به عزت خان نگاه کردم.

من: اینجا چیکار میکنید؟
عزت خان: یعنی چی؟ اومدم شما نوه هامو ببینم.
بعد رو کرد به بابا و گفت: میخوام از چنگ این حیوون نجاتتون بدم.

romangram.com | @romangram_com