#بادیگارد_پارت_161

من: جدا؟ مثلا چی؟
مؤدب پور: مثلا عمو زنجیر باف.

تا اینو گفت نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده، اونم شروع کرد به خندیدن. یکم حرف زدیم و بعد دیگه خداحافظی کردم و رفتم سمت محسن که داشت چپ چپ نگاهم میکرد. ای خدا. ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
محسن: خوشم نمیاد با این بگی و بخندی.
من: محسن ول کن تو رو خدا، استادمه.
محسن: استادته ولی جوونه، از نگاهش خوشم نمیاد.
من: مگه چشه؟ اتفاقا خیلیم نگاهش قشنگه.

اییی گند زدی آوا. محسن داشت بر و بر نگاهم میکرد. یهو دست انداختم دور بازوش و خودمو لوس کردم.

من: ولی هیچ نگاهی مثل نگاه دوست پسر خودم نمیشه، الهی که مؤدب پور قربونش بره. ازش جذبه میباره.
محسن: بابا زشته توی خیابونیما.
من: پنجره ها دودیه پیدا نیست. محسن، میدونی خیلی دوست دارم؟
محسن سرشو تکون داد و لبخند زد.
محسن: من چیکار کنم با زبون تو؟ آدم جلوت کم میاره.
من: چرا؟
محسن: با حرفایی که میزنی آدم یادش میره که چی میخواسته بگه.
من: چرا؟ دلت میاد تو حلقت؟
محسن با قهقهه خندید.
محسن: دلت میاد تو حلقت دیگه چه صیغه ایه؟
من: صیغهٔ جدیده، صیغهٔ محرمیته. والا.

romangram.com | @romangram_com