#بادیگارد_پارت_160
محسن: مگه کار بدی کردی که میترسی؟
یه نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی کلاس، همونجور که حدس زده بودم همه داشتن به من نگاه میکردن. ولی خوشبختانه آقای مؤدب پور پشت سرم وارد کلاس شد و دیگه کسی نتونست چیزی بگه.
مؤدب پور: متاسفانه هنوز به من لیستی ندادن. پس اگه میشه اسمهاتونو روی کاغذ بنویسید.
ورقه داد که اسمامونو بنویسیم. بعد شروع کرد به خوندن تا اینکه نوبت من رسید.
مؤدب پور: کامیار مهرانی، بهار سرشار، ...
مکث کرد بعد گفت: آوا پرند.
با چشمهای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم. کامی با پا زد به صندلیم.
کامی: مگه نگفتم بنویس سوسن خانم؟ تو که اسمتو نوشتی خره.
من زیر لب گفتم: من اسممو ننوشتم، نمیدونم این از کجا فهمیده که کار منه. بعدشم تو که اینقدر خوشت میاد چرا خودت ننوشتی؟
کامی: اگه منم بابام مثل بابای تو بود که غمیم نبود. هر غلطی دلم میخواست میکردم. ولی الان بدبختی تا کاری میکنم باید تعهد بدم و بعدشم اخراج بشم.
من: برو گمشو. پس عمه ی منه که تاجر فرشه؟
کامی: شاید، نمیدونم.
کلاس که تموم شد و خواستیم بریم باز استاد صدام کرد. محسن دورتر وایساد و من رفتم پیش استاد.
مؤدب پور: شما سوسن خانومید یا آوا پرند؟
خودمو زدم به گیجی و گفتم: چی؟ سوسن خانم کیه؟
مؤدب پور: من دیروز از دفتر در مورد شما سوال کردم.
من: خوب؟
مؤدب پور: گفتن که ایشون بادیگارد شما هستن.
همینجور ساکت نگاهش میکردم که اون ادامه داد.
مؤدب پور: تازه خیلی هم تعریفتونو شنیدم.
romangram.com | @romangram_com