#بادیگارد_پارت_159

من: نه محسن، نمیخوام. زشت میشم.
محسن: زشت باشی مگه چیه؟ مهم نظر منه که میگم موهاتو بکن تو.
من: صبر کن ببینم، مگه تو نمیگی شوهر من نیستی؟ پس حالا چته؟ چرا غیرتی میشی هان؟
محسن: آوا چه ربطی داشت، خودت که میدونی بین من و تو چیه. پس الکی لجبازی نکن.
رومو کردم به پنجره و گفتم: نمیخوام.
محسن پوفی کرد و گفت: خیلی خوب پس اگه کچل شدی نگی که کچلم کردیا، خودت مجبورم کردی.

برگشتم با حیرت بهش نگاه کردم.
من: چی؟ کچلم میکنی؟
محسن: آره، تا دیگه مویی نداشته باشی بریزی بیرون. بعدش این همه خرجی که واسه رنگ موهات کردی هدر میره.
مثل بچه ها پاهامو کوبیدم به کف ماشین و لب برچیدم.
من: خیلی زور میگی محسن.
محسن دست گذاشت روی گونه م و نازم میکرد.
محسن: عزیزم، تو نماز میخونی، روزه میگیری. ولی نمیتونی موهاتو بپوشونی؟ تو دیروز بخاطر کی رفتی موهاتو رنگ کردی هوم؟ بخاطر من. تو باید توی چشمهای من قشنگ باشی که همیشه هستی، دوست ندارم یکی دیگه از جمالت فیض ببره. تو فقط مال منی.

داغ شدم. حرفهاشم درست بود. من که نظر دیگران واسم مهم نیست، پس چرا هی لجبازی میکنم؟ با ناز بهش نگاه کردم و گفتم: خوب باشه عرعر.
بعد موهامو زدم بالا و کامل کردم زیر مقنعه که حتی یه تار موهامم پیدا نباشه. محسن چونمو گرفت و بهم نگاه کرد.
محسن: الان از همه دخترها قشنگتر و معصومتر شدی.
من: آخه من با این زبونم بهم میاد که معصوم باشم؟
محسن لبخند زد و باز راه افتادیم. قبل از اینکه بریم تو کلاس رو به محسن کردم.

من: محسن، حالا همه به کنار، این کامی رو چیکار کنم من؟

romangram.com | @romangram_com