#بادیگارد_پارت_158

محسن: آوا تویی؟ چقدر تغییر کردی.
من: تغییر خوب یا بد؟
محسن: خوب معلومه، بد.
انگار آب یخ ریختن روم. اخمامو تو هم کردم و پشت بهش نشستم روی مبل.
من: من خرو بگو بخاطر دل کی رفتم موهای به اون قشنگیو خراب کردم.
محسن اومد روی مبل کناریم نشست و دستمو گرفت توی دستش.
محسن: آوا به من نگاه کن.
مثل بچههایی که قهر میکنن زیر چشمی بهش نگاه کردم.
محسن: تو همیشه خوشگل بودی، ولی امشب از همیشه قشنگتری چون خیلی ساده و معصوم شدی. باز قشنگتر هم شدی چون بخاطر من این کارو کردی، یعنی دل منو کامل به دست آوردی.
وای که با این حرفش داشتم بال در می آوردم، چقدر قشنگ حرف زد. لبخند زد و چشمهاشو بست. بعد دستشو از دستم در آورد و تکیه داد به مبل. فهمیدم صغری خانم داره میاد.
من: مامانی، خاله کجاست؟ نیستش؟
صغری: رفته بیرون مادر، فکر کنم دیگه کم کم پیداش بشه.
خلاصه اون شب هرکی منو دید شوکه شد، حتی بابا که تا منو دید همینجور خیره بهم نگاه کرد و آهسته گفت: مهناز. بعد زود به خودش اومد و رفت توی اتاقش.یعنی واقعا من شبیه مامانم شده بودم؟

فرداش که داشتیم می رفتیم دانشگاه، باز محسن گیر داده بود به موهای من.
محسن: موهاتو بکن تو.
من: واای محسن، دیگه چیه؟ گفتی آرایش نکن گفتم چشم و دیگه آرایش نکردم، گفتی رنگ موهات تو چشه گفتم چشم و موهامو رنگ کردم. حالا دیگه چشه؟
محسن: آوا موهاتو بکن تو، نمیخوام کسی جز من موهاتو ببینه.
برگشتم هاج و واج بهش نگاه کردم.
من: دو روز دیگه میای میگی جلوی داداشتم روسری سر کن. نه نمیخوام، همینجوری خوبم.
محسن ماشینو کناری پارک کرد و برگشت منو نگاه کرد.
محسن: آوا عزیزم، موهاتو بکن تو.

romangram.com | @romangram_com