#بادیگارد_پارت_157

نشستم و اومد کنارم وایساد.
مریم: خوب بگو جونم چیکار میخوای برات کنم؟ میخوای باز از ریشه برات بلوند کنم؟
من: نه، ایندفعه میخوام یه دست قهوه ای شکلاتی کنی.

وقتی کارش تموم شد خودمو توی آینه نگاه کردم، ووی عجب تیکه ای شده بودما. زنگ زدم به محسن که گفت دم دره. مقنعه مو تا حد امکان کشیدم جلو و رفتم سوار ماشین شدم ولی بهش نگاه نکردم.
محسن: بریم؟
من: اوهوم.
نگاه خیره شو روی خودم حس میکردم، بعدش ماشینو روشن کرد و حرکت کرد. خونه که رسیدیم، مستقیم رفتم توی اتاقم. لباس عوض کردم، موهامو باز گذاشتم و آرایش ملایمی کردم. صدای صغری خانومو از پشت در شنیدم. درو باز کردم با تعجب اومد تو.
صغری: وای مادر ماشالا چقدر خوشگل شدی.
من: بهم میاد مامانی؟ خوب شدم؟
صغری: آره مادر، الان قیافت به سنت میخوره. اون چی بود موهاتو زرد کرده بودی انگار یه زن ۳۰ ساله بودی.
من: نه مامانی دیگه اونقدرا هم سنمو بالا نشون نمیداد.

با هم رفتیم پایین و جلوی تلویزیون نشستم. از عمد جوری نشستم که پشتم به پله باشه و محسن نتونه قیافه مو ببینه. محسن اومد و حس کردم که پشتم وایساده.
محسن: سلام.
محل نذاشتم و اصلا تکون نخوردم.
محسن: سلام عرض شد، با کی کار دارید؟
بلند شدم و آروم چرخیدم سمتش.
من: من با دوست پسرم کار دارم، شما اونو میشناسید؟

محسن دوتا چشم داشت، چهارتای دیگه هم قرض گرفته
بود و داشت به من نگاه میکرد. یکم اومد نزدیک و با دقت نگام کرد.

romangram.com | @romangram_com