#بادیگارد_پارت_154


کامی: امروز رفتم آمپول بزنم، از شانس ما یه دختر تازه کار اومد آمپول منو بزنه. همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش، لرزون لرزون اومد پیش من و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم
منم که حسابی زرد کرده بودم از ترسم گفتم: اشهد ان لا اله الا الله.
هیچی دیگه، دختره اینقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدا رو شکر یکی دیگه اومد زد.

با این حرفش کلاس غوغا شد، همه داشتن غش غش میخندیدن. همینجور داشتیم میخندیدیم که دیدیم یه پسر جوون اومد توی کلاس. واا، چجوری دانشجو وسط سال اومده؟ همه بر و بر نگاهش میکردیم که دیدم رفت پشت میز وایساد.

پسر: سلام، من استاد جدیدتون هستم که به جای آقای باغبان در خدمتتونم.
با این حرفش همه وا رفتیم، یعنی چی؟ آخی آقای باغبان.
خشایار از ته کلاس گفت: ببخشید شما اسمتون چیه؟
پسر: مؤدب پور هستم.

نشست یکم از اخلاق و قوانینش حرف زد. بعد گفت که اگه کسی سوالی داره بگه. دستمو بالا بردم.
مؤدب پور: بفرمایین.
من: ببخشید استاد، همیشه این سوال توی ذهنم بوده که چرا شما همیشه آخر کتاباتون بد تموم میشه؟
باز کلاس غوغا شد و همه داشتن میخندیدن.
پرستو: آره راست میگه استاد، همهٔ کتاباتون آدمو دپرس میکنه.
من: اولش کلی میخندی و میخندی، یهو آخرش همچین میزنه دپرست میکنه که همهٔ خنده هایی رو که کردی از دلت در میاره.
برگشتم به آقای مؤدب پور نگاه کردم که برعکس تصورم همینجور با لبخند داشت بهم نگاه میکرد. منم بهش لبخند زدم.
یه جوون تقریبا ۳۰ ساله بود، با چشمهای خاکستری خوشگل. پوست سبزه که جذابیتشو دو برابر میکرد. لبخند قشنگی داشت که دل هر آدمیو میبرد، هر آدمی جز من که عاشق چشمهای به رنگ شب محسن بودم. استاد شروع کرد به درس دادن، منم هر از گاهی یه چیزی میپروندم که بچه ها ریز میخندیدن. بعد از تموم شدن کلاس، با محسن داشتیم از کلاس میرفتیم بیرون که استاد صدام کرد.

مؤدب پور: ببخشید خانم میشه یه لحظه تشریف بیارید.

romangram.com | @romangram_com