#بادیگارد_پارت_153
محسن: احساسات من تموم نشدنیه عزیزم.
یه لبخند پسر کش زدم که فکر کنم محسن آب دهنش راه افتاد. وقتی که ماشین میروند همینجور به دستش نگاه میکردم. چه دستش مردونه و قویه. انگشتهای کشیده و مردونه. داشتم تصور میکردم که با حلقه چه شکلی میشه. به دستش که روی دنده بود نگاه کردم، دستمو گذاشتم روی دستش. برگشت و نگاهم کرد، لبخند زدم اونم لبخند زد.وقتی رفتم توی کلاس، دیدم کامی نیست و بهارم اخمهاش تو همه. ای بابا، اول نامزدی دعوا کردن.
من: سلام، چطوری؟
بهار: سلام، بد.
من: چرا عزیزم، چی شده؟
بهار: کامی امروز گفت که نمیاد، از دیروز سرمای شدیدی خورده.
من: بس که نامزدت نخورده ست، اینهمه چیزو ول کرده سرما خورده؟
بهار: ببین آوا حوصله ندارم تفنگ محسنو بر میدارم میزنم تو فرق سرتا.
من: اولا که محسن نه و آقا محسن. بعدشم تا وقتی که آقا محسن هست شما هیچ غلطی نمیتونید بکنید. باشه عزیزم؟
بهار: برو بابا، اتفاقا خیلیم خوشحال میشه که از شرت خلاص شه.
من: ببینم، مگه تو توی قلبشی که این حرفا رو میزنی؟
بهار: نه پس تو توی قلبشی.
من: آره.
بهار با تعجب داشت نگاهم میکرد که کامی از در لنگان لنگان اومد تو. اومد پشت سرمون نشست. برگشتیم و بهش نگاه کردیم. پیدا بود که حسابی مریضه.
من: چرا پاشدی اومدی ؟ برو خونه استراحت کن.
بهار: کامی، راست میگه پاشو برو دیگه.
کامی: اومدم اینجا که قیافهٔ عشقمو با قیافهٔ نحس تورو ببینم و برم. حالا حرفیه؟
من: غلط کردی، کامی پاشو برو خونه تا نزدم همینجا شل و پلت نکردم.
کامی: باشه بابا، ولی بذارین واستون یه چیزی تعریف کنم.
بچه ها همه دورش جمع شدن و بعد کامی شروع کرد با آب و تاب تعریف کردن.
romangram.com | @romangram_com