#بادیگارد_پارت_152
خدا جون مرسی، اون حرفایی که اونروز زدم از ته دلم نبودا. من محسنو دوست دارم، یه موقع اونو ازم نگیریا، باشه؟ مرسی فدات، شب بخیر.
صبح بیدار شدم و به دور و برم نگاه کردم. آخی چه روز خوبیه. زود دوش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه. محسن مثل همیشه داشت روزنامه میخوند. ولی جواب سلاممو با لبخند داد. با اشتها شروع کردم به صبحونه خوردن، خاله از آشپزخونه رفت بیرون و صغری خانمم داشت ظرفها رو میذاشت توی ماشین ظرف شویی. دلم هوس کرد که یکم محسنو اذیت کنم. روزنامشو کشیدم پایین و واسش ابرو تکون دادم. محسن خندید و باز روزنامشو خوند. باز کشیدمش پایینو واسش بوس فرستادم. یهو دیدم چشمهای محسن تا حد امکان باز شدن و داره منو نگاه میکنه. با یه حرکت بامزه ای زد تو پیشونیش که یعنی تو عقل نداری و روزنامه رو گذاشت کنار.
منم خوشحال باز شروع کردم به خوردن و به محسن نگاه کردن. یه لقمه درست کردم و گرفتم جلو دهنش. هی با ابرو اشاره میکرد که نه زشته. هرکاری کردم نخورد، منم اخم کردم و خودم لقمه رو خوردم.سنگینی نگاهشو حس کردم ولی به روی خودم نیاوردم. دیدم از زیر میز هی داره با پاش میزنه به پام. با اخم بهش نگاه کردم، دیدم چشمهاشو چپ کرده و زبونشو در آورده. من با تعجب به این آدم دیوونه نگاه میکردم. نتونستم جلوی خندمو بگیرم و غش غش خندیدم. صغری خانم برگشت که ببینه به چی میخندم که یهو محسن خودشو جمع و جور کرد و مثلا داشت چای میخورد و از چیزی خبر نداره.
من: مامانی یاد یه کار این کامی دیوونه افتادم.
صغری خانم لبخند زد و از آشپزخونه رفت بیرون. همینجور داشتم میخندیدم که محسن یه لقمه گرفت جلوی دهنم. لقمه رو خوردم و انگشتشو گاز گرفتم.
محسن: اِ اِ ، ول کن.
همینجور که انگشتشو گاز گرفته بودم گفتم: نه، من هرچی توی دهنم اومد دیگه درش نمیارم.
محسن با چشای گرد شده داشت نگاهم میکرد و لابد میگفت این آدم خوره. ولی دلم براش سوخت و انگشتشو ول کردم.
با یه حالت لوسی گفتم: مادر جون عزیزم کجا رفت؟
محسن: کی؟
من: مادر شوهرمو میگم؟ خانم راد.
محسن یه ابروشو با حالت بامزه ای انداخت بالا و گفت: ببینم، خوب داری شوهر شوهر میکنیا. چشم منو دور دیدی که هی شوهر شوهر میکنی؟ بیجا کردی که زن کسی بشی، تو فقط زن من میشی.
حالا نوبت من بود که با چشمهای گشاد شده بهش نگاه کنم. یعنی با زبون بی زبونی داشت میگفت که خوشم نمیاد بهم بگی شوهر. آخرشم اونجوری گفت که مثلا من ناراحت نشم.
من: بابا تو یه چیزیت میشه. من برم آماده بشم که دیرم شد.
زود رفتم آماده شدم و به حرفها و کارای محسن فکر میکردم. محسنم اگه بخواد خوب باشه خیلی خوش اخلاقه ها. سوار ماشین که خواستم بشم، محسن اومد در جلو رو برام باز کرد و منم نشستم. بعدش درو بست و رفت پشت فرمون نشست.
من: بابا با احساس، یکم احساساتو واسه روز دیگه هم بذار.
romangram.com | @romangram_com