#بادیگارد_پارت_151
محسن: خوب اون زخم بالاییشو هم بوس کن.
بعد غش غش شروع کرد به خندیدن.
من: بالاییشو خودت بوس کن، به من چه.
محسن: به تو چه؟ زدی دستمو داغون کردی بعد میگی به من چه؟
با تعجب گفتم: من؟
محسن: بله آوا خانم، یادت نیست یه بار اتاقتو بهم ریختی. بعد مجسمه رو پرت کردی که خورد به دیوار و یه تیکه ش پرید و خورد به بازوم؟
تازه یادم اومده بود. از خجالت نگاهمو ازش دزدیدم.
من: اوه، اصلا یادم نبود. ببخشید.
محسن: فکر نکن حالا چون خجالت کشیدی ازت میگذرم. تا نبوسیش نمیبخشمت.
از اینهمه شیطونی خنده م گرفته بود. آروم جای اون زخمش رو هم بوسیدم.
من: حالا خوب شد؟
محسن: ای بد نشد.
من: پررو.
محسن: خوب آوا من برم دیگه، میترسم کسی بیاد و ببینتمون. درت هم که کلید نداره.
من: آره یه آدم فوضولی اومد کلیدمو برداشت و رفت.
محسن: لابد فوضولی کردی که اونم فوضولی کرده دیگه.
من: من به این عاقلی، چیکارش دارم. خودش خوشش میاد صدامو در بیاره.
محسن پیشونیمو بوسید و گفت: اون اگه یه روز صداتو نشنوه که دیوونه میشه.
من: اِ؟ پس خوب آتویی دستم دادیا. دست درد نکنه.
بعد غش غش خندیدم. محسن سرشو تکون داد و مثل جن از اتاق رفت بیرون.
romangram.com | @romangram_com