#بادیگارد_پارت_150

محسن دستشو گذاشت روی لبم و گفت: ششش، میدونم عزیزم که خیلی بدم.شکاکم، ولی تو هم باید درکم کنی. همش میترسم باز اعتماد کنم و خودم ضربه بخورم. فکر میکنی من دلم نمیخواد که نزدیکت باشم؟ دلم نمیخواد که حرفهای دلمو بهت بزنم؟ ولی خودتو جای من بذار، همه چیز آماده ست و چند روز قبل از عروسیت ببینی نامزدت توی بغل یکی دیگه ست. چی میکشی؟

با این حرفش مورمورم شد و لرزیدم. مثله گربه خودمو توی بغل محسن جا دادم.
من: وای نه، من که دیوونه میشم. محسن قول بده که از این به بعد اینقدر بداخلاقی نکنی و بشی همون محسنی که من عاشقش شدم.
سرشو بلند کرد و زل زد به چشمهام.
محسن: تو عاشقمی؟
من: خوب آره. مگه چیه؟
محسن لبخند قشنگی زد و باز منو محکم گرفت توی بغلش. بعد شروع کرد به خندیدن.
من: به چی میخندی؟
محسن: دختر تو گوله آتیشی، این چه کاری بود با خانواده کمالی کردی؟
سرمو بلند کردم و به محسن نگاه کردم.
من: واااااای محسن دیدی سوتی رو؟ فکر کردم واسه خاله اومدن خواستگاری. بیچاره خاله از خجالت سرخ شده بود.
محسن خندید که چال لپش پیدا شد. دلم غش رفت و پریدم چالشو بوسیدم. محسن مهربون نگاهم کرد.
محسن: حالا نگفتی قضیه اون حاملگی چی بود که داشتی به بهار میگفتی؟
من: وای نگو، من این بهارو ببینم میکشمش. دیوونهٔ خرفتی. دیدی بخاطر اون من توی چه مصیبتی افتادم؟ هیچی بهش گفتم حالم بده نمیام دانشگاه. گفت مریضی؟ گفتم پ نه پ حاملم. دیگه همینجوری شوخی کردیم که گفتم از مرادی حامله شدم.
محسن دستمو گرفت و بوسید: معذرت میخوام که بهت شک کردم.

لبخند زدم و هیچی نگفتم. محسن جای سیلی بابا رو نوازش کرد.
محسن: آوا نمیدونم اگه میلاد دخالت نکرده بود میتونستم جلوی خودمو بگیرم یا نه. خیلی بد زد، تازه داشت اون زخمه خوب میشد، حالا اینم اضافش شد.

دستشو گرفتم و لبخند زدم. توی سکوت داشتیم به هم نگاه میکردیم، دستمو گذاشتم روی بازوش و زخم دستشو ناز کردم. رفتم نزدیک و جای زخم بازوشو بوسیدم. محسن داشت با تعجب نگام میکرد.
من: این جای زخمیه که بهم ثابت کرد مردهای با غیرت هم توی این دوره زمونه پیدا میشن. تا آخر عمر هروقت ببینمش یاد شجاعتت می افتم.

romangram.com | @romangram_com