#بادیگارد_پارت_149
من: حال کردم چه جوری زدی خانواده کمالی رو با خندهات قهوه ای کردی.
میلاد: دختر تو چقدر بلایی. من اگه جای تو بودم بعد از اون سیلی که بابا بهم زد الان داشتم از عصبانیت و غصه منفجر میشدم. تو نشستی ذوق میکنی؟
دست انداختم دور گردنش و گفتم: کتکهای بابا مهم نیست. دیگه بهشون عادت کردم. طرفداریهای تو مهمه که منو مرده (همون منو کشته).
شب که می خواستم بخوابم، به اتفاقهای امروزم فکر می کردم. واقعا عجب جراتی دارما. چجوری این همه حرف به اونا زدم و از بابا نترسیدم؟ وای چه سوتی دادم وقتی که فکر کردم برای خاله اومدن خواستگاری. لباس محسنو از زیر بالشت در آوردم و تو بغلم گرفتم. بوی عطرشو میداد. اونروز که داده بود که بشورمش، برداشتمش برای خودم و الکی بهش گفتم که انداختمش دور. با اینکه خیلی از دستش ناراحت بودم و دلمو شکونده بود، ولی بازم تا نگاهشو میدیدم دلم میلرزید.
توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و سایهٔ یکیو دیدم، برگشتم سمت در که دیدم محسنه. باز پشتمو کردم بهش و دراز کشیدم که بیخیال شه و بره. صدای قدمهاشو میشنیدم که داشت بهم نزدیک میشد. پیرهن رو زیر بالشت گذاشتم. یهو با یه حرکت دراز کشید و از پشت منو گرفت توی بغلش. من هی تقلا میکردم که از دستش در برم.
من: ولم کن محسن حوصلتو ندارم.
محسن: آوا خواهش میکنم حرفمو گوش کن.
من: نمیخوام، به اندازهٔ کافی حرفهاتو شنیدم. اگه بلند نشی جیغ میزنما.
محسن یه دستشو گذاشت روی دهنم و با دست دیگه ش منو روی کمر خوابوند و دستمو گرفت. صورتشو نزدیک صورتم آورد که نفسم بند اومد.
محسن: آوا ازت میخوام که منو ببخشی. تو راست میگی، من احمقم، خرم، عوضیم. لیاقت تورو هم ندارم. ولی ازت میخوام که خودتو جای من بذاری. اگه تو بودی و این حرفا رو از زبون من میشنیدی چی؟ چه حالی میشدی؟
دیگه آروم شده بودم و هیچ تلاشی واسه در رفتن نمیکردم. واقعا اگه من جای محسن بودم چیکار میکردم؟ شاید بدتر از این میکردم. محسن آروم دستشو از روی دهنم برداشت.
محسن: به چی فکر میکنی؟
من: من اگه جای تو بودم و این حرفا رو از زبون تو میشنیدم که رو هم ریختین و حامله ای، تورو با پارسا عروسی میدادم.
محسن اول همینجور داشت نگاهم میکرد، کم کم لبخند زد، بعدش شروع کرد به خندیدن. محکم بغلم کرد.
محسن: آوا بخدا خیلی دوست دارم. خیلی زیاد.
من: منم دوست دارم.
از بغلش اومدم بیرون، دوتامون سرمون روی بالشت بود و داشتیم به هم نگاه میکردیم. چقدر دلم براش تنگ شده بود.
من: محسن چرا تو اینجوری میکنی؟ این کارات چیه؟ بخدا داری دیوونم میکنی.
romangram.com | @romangram_com