#بادیگارد_پارت_147


میلاد دست گذاشته بود روی دهنش که صدای خنده ش بالا نره و صورتش سرخ شده بود و اشک میریخت.
بابا: آوا، این چه طرز حرف زدن با مهمونه؟
من: خوب چی بگم بهشون؟ خودشون یعنی نفهمیدن که پسرشون مشکل داره؟ یعنی اینقدر اعتماد به نفسشون بالاست که پا شدن اومدن خواستگاری من؟
پریسا از جاش بلند شد و گفت: حالا مگه خودت چه تحفه ای هستی؟
من: من هر تحفه ای که باشم، تحفه ی دست خورده و عملی نیستم. حالا هم بفرمایید برید بیرون.
وای که قیافهٔ همشون دیدنی بود.
خانم کمالی: فکر کرده نوبرشو آورده دخترهٔ بیادب. بشین و ترش کن ببینم کی میاد با این اخلاقت میگیرتت.
من: من حاضرم به قول شما اینجا بترشم ولی با خانمی مثل پارسا جون زندگی نکنم.

بابا همینجور داشت دنبالشون میرفت و ازشون عذر خواهی میکرد. میلاد هم همینجور دراز کشیده بود و مثل کرم به خودش میپیچید و داشت میخندید.
خاله: کار خوبی نکردی عزیزم.
من: خاله حقشون بود، چششون دنبال پولمونه. یه مشت آدمای تازه به دوران رسیده.
اومدم قبل از اینکه بابام بیاد فرار کنم که یهو صدای فریادشو که صدام میکرد شنیدم. وایسادم و بهش نگاه کردم.

بابا: این چه جلف بازی بود که در آوردی؟ آبرومو جلوشون بردی.
من: آبروتون چرا بره؟ یعنی این تازه به دوران رسیده ها اینقدر مهمّن که میخواستی دخترتو دستی دستی بهشون بدی که آبروتون نره؟
بابا: خفه شو، اگه نمیخواستیش درست بهشون میگفتی که راضی نیستی. نه اینجوری با آبروی من بازی میکنی.
من: غلط کردن اومدن خواستگاری من. اصلا کی به اینا اجازه داد که بیان؟
بابا: من. حرفیه؟
من: شما باید اول از من اجازه میگرفتید.
بابا: اینجا خونهٔ منه و من هر کاری دلم میخواد میکنم و تو حق نداری هیچ غلط اضافه ای بکنی.

romangram.com | @romangram_com