#بادیگارد_پارت_146
پارسا: خوب پس من میگم، همونطور که میدونی من ۲۴ سالمه، توی شرکت بابا کار میکنم. دوتا ماشین و خونه و ویلا توی شمال و زمین توی لواسون و چندتا مغازه هم توی شیراز دارم. من آدمیم که همیشه به خواسته هام رسیدم و تا به خواستم نرسم دست بر نمیدارم. باور کنید که من خوشبختتون میکنم.
من: چطوری؟
پارسا: هرچی که بخواید زیر پاتون میریزم. طلا، جواهر، ماشین، هر مسافرتی که خواستید.
من: اینا که حالا خودمم دارم و چشم و دلم سیره. خوشمم نمیاد مثل این تازه به دوران رسیدها از مال و منالم حرف بزنم. خوشبختی توی این چیزا نیست، خوشبختی به اینه که آدما هم دیگه رو دوست داشته باشن. به هم احترام بزارن. مثل کوه توی سختیها پشت هم باشن. فکر نکنم که شما بتونید این کارا رو برای من انجام بدید.
بعد بلند شدم و رفتم سمت خونه. داخل که شدم همه سرها سمت من بود.
خانم کمالی: اومدید؟
من برگشتم عقبو نگاه کردم و گفتم: نه هنوز تو راهم یه دو دقیقه دیگه صبر کنید میرسم.
مثل بستنی آب شد و رفت تو زمین که دلم خنک شد. ولی واسهٔ ظاهر سازی خندید و گفت: ای شیطون.
آقای کمالی: خوب عزیزم به کجاها رسیدید؟
من: به نقطه سر خط.
آقای کمالی به زور خندید و گفت: یعنی چی؟
من: یعنی اینکه ما به هم نمیخوریم.
پریسا: وا چرا؟
پارسا از در اومد تو و اخمهاش تو هم بود.
من: چونکه هر چقدر که برادر شما ناز و ظریفه، من خشک و خشنم. میترسم آخر یه اشتباهی بشه و ایشون بجای من حامله بشن.
با این حرفم میلاد پقی زد خنده، حالا محسن هرکاریش میکنه مگه این ساکت میشه. تو دلم قربون صدقش رفتم که زد قهوه ایشون کرد.
خانم کمالی که حسابی ترش کرده بود گفت: وا، این حرفا یعنی چی؟
من: واضحتر از این باید بگم که پسر شما پسر نیست و خانومه؟
romangram.com | @romangram_com