#بادیگارد_پارت_145

به دور و برم نگاه کردم که همه مثل ژله از خنده میجنبیدن. بابا اینا روانین بخدا. از "یه چیزیشون خله" هم فراترن.
بابا که از عصبانیت سرخ شده بود یه لبخند مصنوعی زد و گفت: آوا جان، ایشون منظورشون به شماست.
من با دهن باز به خاله که از خجالت لپش گٔل انداخته بود نگاه کردم. چه گندی زدم، بیچاره خاله.

خودمو زدم به خنگی و گفتم: چی؟ من عروسم؟
خانم کمالی: آره عزیزم، ما امشب اومدیم خواستگاری تو.
من: خواستگاری من؟ واسه کی؟ آقای کمالی؟

بعد برگشتم به آقای کمالی نگاه کردم، میلاد به زور جلوی خندشو گرفته بود. این کثافت به من چیزی نگفته بود. صبر کن حال تو رو هم میگیرم.
خانم کمالی: ای وای نه عزیزم، واسه پارسا پسرم.
توی دلم گفتم آهان پارسا خانم.
من: ولی کسی به من در مورد این موضوع چیزی نگفته بود.
خانم کمالی: حالا اشکال نداره، الان که فهمیدی یکم از خودت صحبت کن.
من: چی بگم والا، شما که از همهچیز ما خبر دارید. دیگه نمیدونم چی باید بهتون بگم.
آقای کمالی: احمد جان اگه اجازه بدی پارسا و آوا جون برن توی حیاط و با هم حرف بزنن.
بابا: اختیار دارید، من که حرفی ندارم. آوا جان ایشونو راهنمایی کن.
من: خودشون که راهو بلدن پدر جان، لزومی نداره که من ببرمشون.

پارسا بلند شد ولی من همینجور نشسته بودم. خاله دستمو گرفت و بهم لبخند زد. منم پوفی کردم و بلند شدم و بدون اینکه منتظر پارسا بمونم رفتم توی حیاط. رفتیم زیر آلاچیق نشستیم. همینجور ساکت خودمو با موبایلم مشغول کرده بودم که پارسا صدام کرد. سرمو گرفتم بالا که دیدم دستی به موهای بورش زد و بردشون عقب.

پارسا: نمیخوای چیزی بگی؟
من: نه من حرفی ندارم.

romangram.com | @romangram_com