#بادیگارد_پارت_144

من: آره دیگه، جدیداً بغلت گرون شده. باید در حالت مرگ باشی که آقا میلاد یه نگاهی بهت بندازه و دلش بسوزه تا بغلت کنه.
میلاد: آوا تو عاقل نمیشی نه؟
من: نوچ، تو هستی که عاقلی، دیگه لزومی نداره که من عاقل بشم.

فردا صبح که بیدار شدم باز رفتم سر مزار مامانم. توی ماشین باز روی صندلی عقب نشستم و اصلا به محسن نگاه نکردم. وقتی برگشتم خونه بابا گفت که خانواده کمالی شب مهمونمون هستن. این بابای منم نمیخواد بفهمه که آقا من ناسلامتی مریضم، دیروز بود که غش کردما.
شب شد و مهمونا اومدن. واه واه واه، نگاه قیافه های اینا رو. آقای کمالی و پارسا کت و شلوار پوشیده بودن.خانم کمالی و پریسا هم همچین آرایش کرده بودن انگار میخوان برن عروسی. پریسا که انگار اصلا لباس تنش نبود. دوباره پارسا رو به روی من نشسته بود و داشت مثل بز منو نگاه میکرد.

واه ایشالا گاوی چش بگیری که اینقدر به چشات ننازی برادر. پریسا پاهاشو انداخته بود رو هم و همه چیزش پیدا بود. نگاه بابا و داداششو، عین خیالشونم نبود. آی چیز به غیرتتون. محسن اومد سلام کرد و رفت پیش میلاد نشست که میشد رو به روی پریسا. اه حالا رنگ لباس زیر پریسا رو هم میبینه. شیطونه میگه بپرم بگم اییییی نفس کش، پر و پاچتو جمع کن ضعیفه.

لبمو گاز گرفتم که دیدم خاله دستمو گرفت و بهم لبخند زد. وای خاله اگه بدونی پسرت چه سینمایی رو به روشه که امشب اینجوری نمیخندیدی، خون گریه میکردی.
آقای کمالی و بابا داشتن با هم حرف میزدن، پریسا هم داشت سر میلاد بدبختو میخورد. منم اصلا حواسم به اینا نبود، این پارسا هم این وسط همچین زل زده بود به من که دلم میخواست با چماق بزنم تو سرش که صدای اسب آبی بده.مگه اسب آبی هم صدا داره؟ خوب حالا میزنم که از این به بعد صدا بده. با صدای خانم کمالی به خودم اومدم.

خانم کمالی: خوب عروس خانم نمیخوای از خودت حرف بزنی؟
عروس خانم؟ کی عروسه؟ نگاهش کردم، داشت به من و خاله نگاه میکرد. ای وای خاک عالم. واسه خاله خواستگار اومده؟ دوماد کیه؟ به دور و برم نگاه کردم، کسی که باهاشون نبود. نگاهم روی آقای کمالی ثابت موند. یعنی واسه این پیر خرفت اومدن؟ ای روزگار، دیدی؟ با زن و بچه هاش اومده خواستگاری زن دومش. حالا خاله چطور راضی شده که اینا بیان خواستگاریش؟ اه اه اه، محسن خوش غیرتو بگو. ای خاک تو اون سرت که آبروی هرچی مرده بردی.

منم برگشتم زل زدم به خاله و منتظر موندم تا حرف بزنه، خاله با چشم و ابرو داشت بهم اشاره میکرد. آخی خاله خجالت میکشه.
من: خاله چیه؟ خجالت میکشی؟ خجالت نکش حرف بزن.
چشمهای خاله گرد شد و داشت با تعجب به من نگاه میکرد.
خاله: عزیزم همه منتظرن که حرف بزنی.
من: چرا من؟ شما باید حرف بزنید. گفتن عروس خانم.

یه لحظه خونه غرق سکوت شد که با قهقهه میلاد سکوت خونه از بین رفت. من هاج و واج به میلاد که داشت میخندید نگاه کردم. این چشه آخه؟ محسن سرشو انداخته بود پایین و دستش روی دهنش بود و داشت میخندید. هر هر هر، رو آب بخندی.

romangram.com | @romangram_com