#بادیگارد_پارت_143

احمق حتی یه معذرت خواهی هم نکرد. ول کرد و رفت. برو بمیر که ازت متنفرم. همینجور داشتم گریه میکردم که در باز شد و محسن با جعبه کمکهای اولیه اومد توی اتاق. روی تخت نشست. اخم کردم و به پنجره خیره شدم.
محسن: دستتو بیار.
محل نذاشتم. محسن دستمو با خشونت گرفت و خونها رو از جای سوزن پاک کرد. زیر لب داشت غر میزد.
محسن: دخترهٔ احمق، زده دستشو شل و پل کرده. نمیگه یه وقت رگش بپوکه.
بعد چسب زد به دستم و پنبه برداشت و خون لبمو پاک کرد.
محسن: کله خرابتر از این من توی کل زندگیم ندیدم. زد لبهای خوشگلشو داغون کرد.

قلبم لرزید. لبهای خوشگلشو؟ خیلی خشک بهش گفتم: بادیگارد، از اتاقم برو بیرون میخوام استراحت کنم.

محسن همینجور داشت منو نگاه میکرد، منم پشت بهش دراز کشیدم و اشک ریختم. از اتاق که رفت بیرون از زیر بالشم پیراهنی که داده بود بشورمو در آوردم و گرفتم توی بغلم. آخه من عاشق چی تو شدم؟ هروقت نزدیکم بودی اشکامو در آوردی یا بلایی سرم آوردی. از وقتی من اینو دیدم همش افتادم توی بیمارستان و با سرم سوراخ سوراخم کردن.
در باز و بسته شد. اه بابا اینم حالا ول نمیکنه ها. بر نگشتم که بهش نگاه کنم. اومد نزدیک و روی تخت نشست، دست کشید روی موهام. برگشتم فحشش بدم که قیافهٔ گرفته میلادو دیدم.
میلاد: بیداری آوا. بهتری؟
به زور لبخند زدم و گفتم: اوهوم.
میلاد پیشونیمو بوسید و گفت: چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ چرا اینقدر فکر الکی میکنی هان؟ ببین چی به روزت اومده. چرا سرمتو اینجوری در آوردی؟ نمیگی خدای نکرده یه وقت بلایی سرت بیاد؟ اونوقت من چیکار کنم؟
لبخند زدم و گفتم: چیزیم نیست، غذا بخورم، قوی میشم، خوب میشم. بعد میشم همون دختر شیطونی که همه تشنه خونشن.
میلاد خندید و گفت: نه مثل اینکه حالت خوبه و جای نگرانی نیست.
من: میلاد، منو مثل بچگیامون بغل میکنی؟
میلاد لبخند مهربونی زد و گفت: آره عزیزم.

بعد اومد کنارم روی تخت نشست و منم سرمو گذاشتم روی سینه ش، میلادم دستشو حلقه کرد دور کمرم.
من: آخییش، نمردیم و داداشمون باز اینجوری بغلمون کرد.
میلاد: ای شیطون، پس خودتو الکی به مریضی زدی که من اینجوری بغلت کنم؟

romangram.com | @romangram_com